تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

  

 آدمها، شاید همه، شاید بیشترشان، و یا شاید فقط بعضی‌شان، زندانی قالبی هستند که از خود ساخته اند. زندانی عادت دیگران به آن قالب. زندانی نگاه دیگران، انتظار دیگران.

 تقصیر خودشان هم نیست خیلی. یعنی اگر پای تقصیری در میان باشد، اینجا جایش نیست. حواسشان نبوده که هر کوچکترین کلمه، نگاه یا رفتاری که ازشان سرزده، آجری بوده روی دیوار تنگ قالب دورادورشان.

 یک دفعه سر بلند کرده اند و دیده اند از آن همه آسمانی که داشتند برای نظاره، حفره‌ی کوچکی مانده بالای آن قالب تنگ. تازه اگر بخت یارشان باشد و زمانی سربلند کرده باشند که حفره ای، آسمانی مانده باشد.

 حالا، چه باید بکنند؟ بشکنند قالب را، رها زندگی کنند؟ سخت است. خیلی سخت است.

 تقصیری اگر باشد، جایش همین جاست. ترسی که نمی گذارد قالب بشکند و تو همانی باشی که می‌خواهی. هزینه‌ای که در ازای آزادی‌ات باید بپردازی. زخمی که باید برداری، از پر و بال کوفتن به قفس. و نمی‌توانی.

...

 عجیب است که انگار درگیر قالب تنگت که باشی، همه جا را تبدیل می‌کنی به قالب تنگ تازه‌ای، حتی اگر آنجا قالب ساده‌ی یک وبلاگ باشد! مسخره است که توی این دنیای مجازی که مثلا نیمچه آزادی‌ای دارد، باز هم درگیر باشی، دربند باشی. درگیر تصویری که از خودت ساخته‌ای، دربند نوع کلماتی که برای نوشتن انتخاب کرده‌ای. مسخره‌است دیگر!

 خلاصه‌اش کنم. دوست داشتم اینجا را. به سختی ساختمش بیشتر از یک سال پیش. دقیقا ۴۰۷ روز قبل از امروز. تک و توک دوستانی هم پیدا کردم. با نام واقعی خودم ننوشتم، چون می خواستم جور دیگری باشم اینجا، متفاوت از آنچه دیده‌اند از من و می‌بینند. اما افتادم به کلی گویی، ادبی نوشتن، دست و پا شکسته ادبی نوشتن. و...

 و نفسم گرفته دیگر. این قالب برایم تنگ شده. نمی‌دانم، شاید زورم به هیچ جای دیگر زندگی نمی‌رسد، می‌خواهم کم هزینه‌ترین و بی‌دفاع‌ترین بخشش را قربانی کنم! یک جور ژست شجاعت دلخوشکنک.

 هر چه هست، دیگر اینجا نمی‌نویسم. بعید می‌دانم تعداد کسانی که اینجا را می‌خوانند به انگشتان دست هم برسد، اما برای همان‌ها و برای دل خودم می‌نویسم، که دیگر اینجا نمی‌نویسم.

 

شاید جایی دیگر، وقتی دیگر.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 23:25  توسط  

  به زحمت می‌خواند: هوالله الذی لا اله الا هوالملک القدوس اسلم المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر... سبحن الذی عما یشرکون... غلطهایش را می‌گیرم. دوست دارد این اسمها را، می‌گوید مو به تن آدم راست می‌شود وقتی می‌خواند. اما هی غلط می‌خواند و من مجبورم که به خواست خودش، تک تک حرکت‌ها را اصلاح کنم.

 به موسی فکر می‌کنم و به شبان. یادم هست که یک بار گیر دادم به استاد معارف که چرا می‌گویید فقط نماز راه نزدیک شدن به اوست؟ مگر نه اینکه نباید هیچ آداب و ترتیبی جست؟

 جواب داد که پیش دکتر و آرایشگاه و... می‌روی وقت می‌گیری. آن جور که او می‌گوید می‌روی. پیش خدا چرا انقدر زحمت دارد؟

 پیش خدا؟ پیش خدا مگر رفتن دارد؟

 دلم می‌خواهد بهش بگویم که بی‌خیال درست خواندن کلمات. همین که اسمش را می‌گویی مو به تنت راست می‌شود، یعنی همه چیز.

 سؤالها را هم بی‌خیال باید شد گاهی. همین که بخوانی و دوست داشته باشی، بخوانی و دلت...

 

 هوالله الخلق الباری المصور... له الاسماءالحسنی...  یسبح له ما فی السموت و الارض... و هو العزیز الحکیم...*

 

*: آیات آخر سوره حشر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 0:48  توسط   | 

 خودم را بکشم و تیریپ غمناک و افسرده بگیرم، بعد از له شدگی وحشتناک این روزهای سنگین، کافی است که وسط داغی و غبارگرفته‌گی تیر، یکی آن بالا‌ها دلش بسوزد و باران بفرستد. بعد مامان بیاید و در بالکن را باز کند و باد بیاید و سردم شود. کافی‌است که همه چیز ساده شود. و دنیا بلبلستان شود. و دلم یک جوری شود... نقطه ضعفم شده این باران!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 23:29  توسط   | 

 کوچه‌‌ی ما مثل یک تپه می‌ماند. یک تپه‌ی کم شیب که وقتی خسته‌باشی، مثل دامنه‌ی پرشیب کوه، نفس می‌برد.

 گاهی، به وسط‌های کوچه که می‌رسم، روی آخرین شیب که بعدش نوک تپه هست و سرپایینی، نگاه می‌کنم که کسی دور و بر نباشد، بعد دستم را دراز می‌کنم. انگار که تو جلوتر از من باشی و برگشته‌باشی و دستم را گرفته‌باشی که این آخرین قدمهای سخت را هم یک جوری تحمل کنم.

 حس خوبی است. حس بچه‌گانه‌ی عجیب و خوبی‌است.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 22:47  توسط   | 

 سخت است نوشتن. سخت است و سخت است و سخت است. ذهنم شده صحنه یک دادگاه. حکم داده‌اند که ننویسم. محکومم کرده‌اند که حرف نزن، هیچ مگو.

 خوب، نگفتن هم سخت است. خیلی سخت است. سخت تر از نوشتن، وقتی که می‌خواهی بنویسی و کلمات نمی‌آیند. کلمات داد می‌زنند که ما تکراری هستیم. می‌خواهیمان چه کار؟

 دیگر برای دل خودم هم نوشتن سخت است. گنگ بودم، گنگ‌تر شدم. فکر می‌کنم شاید راه دیگری جز نوشتن راهم بوده. شاید اشتباهی آمدم، هان؟

 
+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 23:52  توسط   | 

 

هی منتظرم تمام شود و نمی‌شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 22:8  توسط   | 

 

 یک روز که من بر حسب اتفاق، یا خستگی، یا دلزدگی خانه مانده‌ام؛ یک روز که کامپیوتر را خاموش کرده‌ام و صدای فن‌اش روانم را خط‌خطی نمی‌کند، که کتابی را که شش ماه است از یکی قرض گرفته‌ام و نخوانده‌ام دست گرفته‌‌ام، و صدای گنجشکهای ساعت پنج عصر هم هست، و برگهای رنگ‌پریده چنارهای جلوی خانه، و جیغ و فریاد دختربچه‌ها با بلوزهای رکابی صورتی و شانه‌های آفتاب سوخته، و داود آزاد می‌خواند ای توبه‌ام شکسته، از تو کجا گریزم… یک روز این طوری، یکی زنگ می‌زند.

  مثل همیشه که تنهایم شانه بالا می‌اندازم که مامان و بابا که کلید دارند، هر کسی غیر از آنهاست، برود بعدا بیاید! اما یارو ول کن نیست. هی زنگ می‌زند. پشت هم، با ضرباهنگی شبیه ضرباهنگ بوق زدنهای پشت ماشین عروس. از پنجره نگاه می‌کنم. و لبخندش را از پشت در شیشه‌ای، از فاصله چهار طبقه می‌بینم. بعد انگار که جادو شده‌باشم، صاف می‌روم و در را باز می‌کنم.

 چهل و چهار تا پله آقای* مرگ را هم مثل بقیه به هن و هن انداخته. قیافه‌اش، که سعی می‌کند نشان دهد اصلا خسته نیست و لبخندش که از ریخت افتاده، حسابی مضحک شده. اما من خیلی جدی دعوتش می‌کنم که بفرمایید تو.

  صدای خودم را که می‌شنوم، تعجب می‌کنم. ترس‌خورده، گرفته. قرار نبود که بترسم. و همین صدا کافی‌ست که آقای مرگ محترم، دوباره لبخند کذایی‌اش را بکشد روی صورتش.

 یک راست می‌آید توی اتاقم. می‌نشیند روی تخت و کتاب را برمی‌دارد: هه! آخرش هم اینو نخوندی؟

 آخرش؟ یعنی جدی جدی؟ و نه مثلا برای یک گوشزد؟ یادآوری؟

 اشاره می‌کند که بنشینم کنارش. اطاعت می‌کنم. سیگار را که از جیبش درمی آورد می‌گویم: اینجا نه! باید بری توی بالکن.

 پیدا شدن جسدم توی اتاق قابل هضم‌تر است تا بوی سیگار گرفتن پردها. نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می‌کند. وانمود می‌کنم متوجه منظورش نشده‌ام. می‌پرسم: چه جوری؟

 یعنی حالا که آمده اینجا قرار است همان جوری باشد که دوست دارم؟ با دانستن اینکه قرار است اتفاق بیفتد؟ و نه مثل سیلی خوردنی که یک دفعه بفهمی بدبخت شدی؟

 -  منم دوست دارم این ای توبه‌ام شکسته رو.

 پس همان جوری‌است که دلم می‌خواست انگار. توی چشمهای شوخش نگاه می‌کنم: آره؟    

 می‌خندد.

 دراز می‌کشم روی تخت. آسمان هست و کلاغهای همیشگی و یک نفر می‌خواند:

 ای توبه‌ام شکسته...

 

  *مرگ برای من آقاست، خانم نیست، بوسه‌ی کوچولویی هم اگر در کار باشد، برای من آقا بودن مرگ منطقی‌تر است، نیست؟  :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 23:18  توسط   | 

  به پیروی از ایشون و اوشون:

 

 از چی بدم می‌آید؟ از بوی قیر، مخصوصا دم ظهر. از برنامه‌های آن موقع رادیو تهران، باز هم دم ظهر. کارگر دیریم، دارام، کارگر... یا این بانگ آزادی‌است، کز خاوران خیزد... (هنوز که اجرا نمی‌شوند، می‌شوند؟)

 از حوض یا استخر خالی. از خرابه‌ی خانه‌ها، که کاشی‌های حمام یا آشپزخانه‌شان از توی کوچه معلوم است.

از رد شدن از جلوی ماهی‌فروشی، کله‌پزی. از بادمجان(غیر از نوع کشکی‌اش)، از کدو (سرخ‌کرده‌اش بی‌شباهت به کروکودیل نیست)، از این فیلم‌های مثله شده تلویزیون که آهنگ دزدی تابلو رویش می‌گذارند، از عوض کردن دوبلور بازیگر یک سریال که به صدایش عادت کرده‌ام، از این پسرها که زیادی طرف دخترها را می‌گیرند، از این پسرها که انگار رسالت الهی دارند که دخترها را بچزانند، از الو گفتن‌های ظریف پشت تلفن، از ناخن‌های مانیکور شده.

 از ساعت هشت تا یازده و نیم صبح، اگر توی خیابان‌های تهران باشم.  

 از اینکه بعضی‌ها را که مطمئنم به اندازه کافی پول دارند، همیشه با یک پیرهن و شلوار ببینم. از شوره سر، از بوی عرق. از این مردها که وسط تاکسی می‌نشینند و آرنجشان موقع پول در آوردن از ته چاه ویل جیبشان می‌رود توی چشم آدم. از آن راننده‌هه که با همه دعوا دارد که چرا پول‌خرد به من نمی‌دهید و موقع پیاده‌شدن مسافر تمام هیکلش کش و قوس می‌آید که در را بگیرد، مبادا محکم بسته شود. از آدمهای غیر قابل‌پیش‌بینی، که مثل هوای بهاری می‌مانند.

 از رادیو ورزش، از صدای بنیامین و آن لکنت باسمه‌ای و مسخره‌اش(شرمنده!)، از تو عزیز دلمی، از افشین، از موهای پرکلاغی آقایان بالای شصت سال، از مجریهای تلویزیون، از جوراب پارازین مشکی در رفته با کفش قهوه‌ای روشن. از جوراب سفید با کفش مجلسی. از صندل با جوراب. از پارچه، پیرهن یا روسری پلنگی.

 از این مبل‌ها که روی دسته‌شان شمایل هخامنشی دارند، از مبل استیل با لبه‌های طلایی. از این خانه‌‌ها که جابه‌جا کله شیر چسبانده‌اند به در و دیوار نمای بیرونی. از ابروی تتو شده، از اینکه وقتی با زاویه به صورت دختری نگاه می‌کنم، عمق کرم‌پودر و پن‌کیک روی صورتش را تشخیص بدهم، از آقایان ابرو برداشته، از بالش گرم که هر طرف می‌چرخانی خنک نمی‌شود...

 

 بی خیال، خیلی شد.

 

و انتظار و بی‌خبری، دلتنگی همیشگی و کلمه‌های دور رام نشدنی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 23:44  توسط   | 

 

 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق

چو شبنمی‌ست که بر موج می‌زند رقمی

نمی‌کنم گله‌ای لیک ابر رحمت دوست

به کشتزار جگر تشنه‌گان نداد نمی...

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 0:0  توسط  

 

 به آذین مرد. قسمتی از نوجوانی من، شاید بخش خیلی مهمی از آن، با کلمات این مرد شکل گرفته. جان شیفته، ژان کریستف، دن آرام... کلمات پرصلابت خوش آهنگ شورانگیز.

 

آمدی، دست تو می‌گیردم، - بر دستت بوسه می‌زنم.

با عشق، با هراس،- بر دستت بوسه می‌زنم.

آمدی که نابودمم کنی، عشق، خوب می‌دانم.

زانوانم می‌لرزد، بیا! نابودم کن!- بر دستت بوسه می‌زنم.

دندان در میوه فرو می‌بری و به دورش می‌اندازی: در قلبم دندان فرو کن که از آن توست!

خوشا زخمی که از دندان تو برجا ماند! – بر دستت بوسه می‌زنم.

...*

 

 همه‌اش شوریدگی بود و کلماتی که گاهی هیچ نمی‌فهمیدمشان. فقط حس بود شاید، دست ساییدن به دیوار توی تاریکی. و چه خوب بود.

 

 حالا به آذین مرده.

 

... بخشي از نخستين بيانيه‌ي كانون نويسندگان ايران را نيز او در آن دوران خفقان نوشته است:« مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن مي‌دهم، مني كه به بهانه‌ي ترس،از يك طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نمي‌كنم، راي نمي‌دهم، انتخاب نمي‌كنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيده‌ي خود را و ايمان خود را، حساب دوستي‌هاي خود را و دشمني‌هاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانه‌ي سمجي كه نماينده‌ي قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه‌ي اهانت را به‌دست خود امضا كنم، من شايد آزادي را بفهمم، ولي جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم؛ وگرنه شايسته‌ي نام انسان نيستم

 

 همیشه در مقابل کلماتش، شرمنده زندگی می‌شدم. شرمنده انسان بودن.

 

 حالا به آذین مرده. مثل خیلی‌ها پیر شده و فراموش شده و مرده. اما کتابهایی که ترجمه کرده روی طبقه اول کتابخانه‌مان هست. و کلماتش توی ذهنم. و شوری که از آن می‌گفت، هنوز هست. آن دور دورها، وقتهای دیوانگی...

 

 

 

* جان شیفته، رومن رولان، جلد اول، ترجمه  م.ا. به آذین

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 1:27  توسط   |