مثل خواب زدهها شدهایم. در خواب راه میرویم انگار. هر چه به سرمان میآید، هیچ نمیگوییم. هیچ توهینی، هیچ ضربهای، هیچ چیز، هیچ چیزی بیدارمان نمیکند.
مثل دیوانههایی که رهایشان کردهاند در دارالمجانین که یا با هم سر کنند، یا جان هم را بگیرند.
مثل مردمان وبا زدهای که درهای شهر را بسته باشند به رویشان تا بمیرند.
و عادت کردهایم به همه چیز.
عادت کردهایم به چیزی که وادارمان میکند این طور رخوت زده بنشینیم و نگاه کنیم. که همین برایمان کافی باشد که زندهایم و کسی کاری به کارمان ندارد. که هر چیزی را به کمترین بها به چنگ آوریم.
توی این هزارتویی که ساختهایم و ساختهاند برایمان، توی این ماز پیچ واپیچ بی انتها، به موشهای رنگ پریدهی کوری میمانیم که دائم به هم میخورند ، همدیگر را لگد میکنند، کنار میزنند، تا راهی پیدا کنند. و نمیدانند که راهی نیست. که باید سر بلند کرد و کمی هم از بالا نگاه کرد...