تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

 مثل این می‌ماند/ که قاصدکی نیاید/ با باد / و خبر خوشی هم نیاورد.

 مثل این می‌ماند/ که گلدان کوچکت / هر روز/ زردتر شود و خشکیده‌تر.

 مثل این می‌ماند/ که چشمانت هر لحظه به آسمان باشند/ و بادی نوزد/ ابری نیاید/ بارانی نبارد.

 مثل این می‌ماند که چشم آدم به در باشد/ و گوش آدم به زنگ/ و دل آدم به...

 مثل این می‌ماند که...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1384ساعت 18:43  توسط   | 

پرسیدم واقعا کروبی؟ آخه کروبی برای چی دیگه؟ یعنی همه انقدر زود خر می‌شن؟ واسه پنجاه هزارتومن پول؟گفت خلایق هر چه لایق... راستش دیگه نایی برای اندوه هم ندارم. حتی تحریمی تو کار نبوده، همون سی میلیون رای دادن... و فکر می‌کنم خیلی عقبیم، خیلی. آزادی توی این سرزمین معنایی نداره، وقتی راننده تاکسی امروز می‌گفت هاشمی خودش می‌خوره اما بلده اقتصاد مملکت رو بچرخونه... معنی نداره چون وقتی ما بین رای دادن و ندادن دست و پا می‌زدیم، یه عده به کروبی رای دادن که بهشون پنجاه هزارتومن هرماهشون برسه. و ما چه احمق بودیم که به این بلوفش می‌خندیدیم... به این فکر می‌کنم که هر کار بزرگی که این ملت کرده از روی شور جمعی بوده و نه شعور جمعی. حتی انقلاب، حتی انتخاب خاتمی. چه بسا اگه خاتمی هم به جای داشتن اون چهره‌ی کاریزماتیک، شبیه احمدی‌نژاد بود، رای نمی‌آورد. نمی‌خوام بگم هیچ کس هیچ چی نمی‌فهمه، اما تا وقتی گرسنگی و فقر و بیکاری تو شهرها و روستاها بیداد می‌کنه، دغدغه‌ای برای آزادی و حقوق بشر وجود نداره. حکایت همون منشور نیازهای مازلوئه. و حکایت مردم گرسنه و بیسوادی که منتظر یه دیکتاتور صالح هستن. و چون خسته‌ان، دیگه نمی‌بینن که اونی که براشون لاف آبادانی و سازندگی می‌زنه، دروغ می‌گه. حکایت، حکایت همون جمله‌ایه که آقامحمدخان به فتحعلی جونش گفت که اگر می‌خواهی بر این مردم حکومت کنی، کاری کن همیشه گرسنه و بی‌سواد بمانند.

 تو ظهر گرم و داغ، بین اون همه ماشین و آدم که داشتم برمی‌گشتم خونه، به این فکر می‌کردم که به چه چیز دلخوش کنم دیگه...؟ و نباید رفت...؟

 ... باید امیدوار بود. باید امیدوار بود و مبارزه کرد و آگاه کرد... و آگاه کرد...
+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت 17:47  توسط   | 

 دم در مسجد می‌رسم و می‌بینم مردم صف بسته‌اند. حتما همه‌ مثل من گذاشته‌اند دم عصر بیایند که به گرما نخورند. اما باز هوا گرم است، خیلی هم گرم است. می‌ایستم توی صف. به انتخاب دور دوم خاتمی فکر می‌کنم که چه شاد بودم. شاد از اطمینانی که به ادامه‌ی مبارزه داشتم. به دهن کجی به آن صف طولانی کاندیداها که آمده بودند رای خاتمی را بشکنند. و به همان شادی فکر می‌کنم که روز به روز و سال به سال ته کشید. به آن حس آزارنده‌ی رودست خوردن، به آن حس بد بچه بودن و احساساتی بودن... به اندوهی که هر بار به سراغم می‌آمد. وقتی خاتمی دو لایحه‌اش را رها کرد. وقتی گفت زندانی سیاسی نداریم... و به این فکر می‌کنم که حالا انگار به زور اینجا ایستاده‌ام. زنی می‌آید و می‌پرسد به کی رای می‌دهم. آرام می‌گویم معین. از دختر پشت سرم هم که آرایش کرده و موهایش هم کم بیرون نیست همین سوال را می‌پرسد. دختر می‌گوید احمدی نژاد و من خیلی جلوی خودم را می‌گیرم که با عصبانیت نپرسم چرا. زن خودش می‌گوید به مهرعلیزاده رای می‌دهد و من دیگر وا می‌روم. با این اوضاع من برای چه آمده‌ام؟ فقط یکی از میلیونها باشم که رای به نظام داده‌اند و آخرش هاشمی رای بیاورد؟... دلم می‌خواست که می‌شد و می‌توانستم داد بزنم که حالا که آمده‌اید حداقل به معین رای بدهید... نوبتم می‌شود. می‌نویسم دکتر مصطفی معین و از مسجد بیرون می‌آیم. نمی‌دانم چه می‌شود. یک بار دیگر خطر کرده‌ام و به جریانی رای داده‌ام که شاید بتواند رخنه‌ای ایجاد کند. به جریانی که شاید بتوانم به واسطه‌ی حضورش در قدرت برای آینده‌ی خودم تلاش کنم. این بار شیفته‌ی معین نبودم، آن طور که برای خاتمی بودم. این بار بدگمانم برخلاف خوش گمانی پیشین. این بار انگار بیمار دم مرگی بودم که چاره‌ای جز خوردن داروی تلخی ندارد. کاش که مصداق عاقلی باشم که ده باره از یک سوراخ گزیده نمی‌شود. کاش که پشیمان نشوم.

 کوچه‌ی طولانی را برمی‌گردم، و خیره به انگشت جوهری‌ام نگاه می‌کنم.
+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1384ساعت 19:42  توسط   | 

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه، جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه، آدم از دست خودش خسته می‌شه، با لبای خسته فریاد می‌کنه، داره از ابر سیا خون می‌چکه، جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه، جمعه وقت رفتنه، موسم دل کندنه، خنجر از پشت می‌زنه اون که همراه منه...
+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1384ساعت 13:44  توسط   | 

بایسته‌ای... چنان که تپیدن برای دل...

 یا آنچنان که بال پریدن عقاب را...

 

حتی اگر نباشی... می‌آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را...

 

 می‌خواهمت... چنان که شب خسته... خواب را...

 

                                          قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 12:18  توسط   | 

 می‌شه یه یادداشت گذاشت زیر برف پاک کن اون فلکس استیشن قدیمی که چند روزی هست از جاش تکون نخورده. همون فلکسی که جلوی یکی از چرخاش یه گیاه کوچولو تونسته از زیر آسفالت قد بکشه. یه یادداشت که حواس صاحبش به گیاهه باشه و موقع رفتن، دنده عقب بگیره... :)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1384ساعت 19:7  توسط   | 

مثل خواب زده‌ها شده‌ایم. در خواب راه می‌رویم انگار. هر چه به سرمان می‌آید، هیچ نمی‌گوییم. هیچ توهینی، هیچ ضربه‌ای‌، هیچ چیز، هیچ چیزی بیدارمان نمی‌کند.

 مثل دیوانه‌هایی که رهایشان کرده‌اند در دارالمجانین که یا با هم سر کنند، یا جان هم را بگیرند.

 مثل مردمان وبا زده‌ای که درهای شهر را بسته باشند به رویشان تا بمیرند.

 و عادت کرده‌ایم به همه چیز.

 عادت کرده‌ایم به چیزی که وادارمان می‌کند این طور رخوت زده بنشینیم و نگاه کنیم. که همین برایمان کافی باشد که زنده‌ایم و کسی کاری به کارمان ندارد. که هر چیزی را به کمترین بها به چنگ آوریم.

 توی این هزارتویی که ساخته‌ایم و ساخته‌اند برایمان، توی این ماز پیچ واپیچ بی انتها، به موشهای رنگ پریده‌ی کوری می‌مانیم که دائم به هم می‌خورند ، همدیگر را لگد می‌کنند، کنار می‌زنند، تا راهی پیدا کنند. و نمی‌دانند که راهی نیست. که باید سر بلند کرد و کمی هم از بالا نگاه کرد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1384ساعت 16:44  توسط   | 

چه بگویم؟

سخنی نیست.

می‌وزد از سر امید نسیمی

لیک تا زمزمه‌ای ساز کند

ز همه خلوت صحرا

 به رهش نارونی نیست.

چه بگویم؟

   سخنی نیست...
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 17:36  توسط   | 

کتاب فروشی که می‌روم ، دائم کتاب شعر می‌خرم. شاید یک روزی، دخترک دیوانه‌ای داشتم، که از دیدن کتاب‌های قدیمی ذوق کند، تند و تند شعر حفظ کند، و برود برای معلم بی ذوق و همشاگردی‌های گیج و گولش بخواند و خیال کند که فهمیده ترین و با شعورترین، و البته شاعرترین دختر دنیاست...
+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1384ساعت 15:16  توسط   | 

 کتاب را باز که می‌کنم، هنوز جای انگشتان نمناکت روی ورق‌هاست. کنار علامتی که کنار شعری گذاشته‌ای، که یعنی زیباست...

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1384ساعت 13:34  توسط   | 

 یه دونه باشی، از زیر یه عالمه خاک و قیر و آسفالت، جون بکنی، ریشه بزنی و پوست بندازی، اما وقتی بالاخره تلاشت نتیجه می‌ده و جوونه‌ی نورس و قشنگت، آسفالت رو می‌شکافه و میای بیرون، می‌بینی که درست جلو روی چرخ یه ماشین گنده هستی، که هر لحظه امکان داره را بیفته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 خرداد1384ساعت 14:13  توسط   | 

  توی رمان "ژان کریستف" جایی هست که الیویه، بهترین دوست ژان دارد می‌میرد. صحنه‌ی مرگش خیلی زیباست. وقتی که از درگیری‌های یک شورش خیابانی زخم مهلکی برداشته و اگر اشتباه نکنم روی یکی از میزهای یک کافه‌ی متروک در حال مرگ است، بی آنکه ژان بداند. وقت مرگ، چیزی که الیویه می‌بیند، جایی‌ست میان باغ کودکی‌هایش، با طنین قطره‌های آبی که توی سطلی می‌چکد و آن دورها صدای خنده‌ی دختربچه‌ای، که من خواننده با درد بسیار می‌فهمم که آنتوانت است، خواهر الیویه که یکی دو سال پیش غریبانه مرده‌است. و تمام.

 گاهی با خودم فکر می‌کنم، لحظه‌ی مرگ، من چه خواهم دید. می‌دانم که اگر قرار به دیدن چیزی باشد، لحظه‌ی نابی خواهد بود که در این همه روزمرگی از نگاهم گریخته‌است. اما، امروز که روی تخت دراز کشیده‌بودم، پنجره باز بود و پرده‌ها با باد می‌رقصیدند؛ امروز که گرمای ملس عصر تابستان از راه رسیده‌بود و نسیم بازیگوش دل آدم را می‌بُرد، امروز که کلاغهای همیشگی آسمان را خط خطی می‌کردند، امروز که یکی می‌خواند "ای توبه‌ام شکسته... از تو کجا گریزم..." و من با دوستی حرف می‌زدم که یک دنیا دوستش دارم؛ با خودم گفتم کاش آن لحظه‌ای که قرارست ببینم، همین لحظه باشد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1384ساعت 19:10  توسط   | 

 کت و دامن را می‌پوشم و می‌روم جلوی آینه خودم را نگاه می‌کنم. به بابا می‌گویم خوبه؟ می‌گوید آره و سری تکان می‌دهد. " قشنگه بابا جون." یک کمی جلوش مسخره بازی در می‌آورم. لبخندی می‌زند و می‌گوید" لندهور! " می‌گویم "من لندهورم؟ " می‌خندم و می‌روم توی اتاق. صدایم را لوس می‌کنم و به مامان که دارد لباس توی کمد آویزان می‌کند می‌گویم" شوهرت به من می‌گه لندهور." و مامان می‌خندد و می‌گوید " نه... همین جوری خوبی. مثل ما چاق و کوتاه بودی خوب بود؟" با لبخند شانه بالا می‌اندازم و می‌روم توی اتاق خودم. لباس‌ها را که سرجایشان آویزان می‌کنم، هنوز لبخند روی لبهایم هست. با خودم اما فکر می‌کنم که چرا این شکلی شدم؟ مامان و بابا هر دو ریزنقشند، با قد متوسط. پس چرا من انقدر قد کشیده‌ام؟ و دوست ندارم این قد بلندی را. مخصوصا وقتی توی جمعی هستی که همه زنند و تو از همه بلندتری. دوست ندارم این بلند قدی را. مخصوصا این که نمی‌خواهم توی چشم باشم، و هستم. و نمی‌دانم. شاید این معنی خاصی داشته‌باشد. شاید این یعنی که باید بلند باشم، و بزرگ. باید قد بکشم و از خیلی‌ها بالاتر باشم. و این که اینقدر آزارم می‌دهد، قد بلند نیست. یک جاه‌طلبی وحشتناک است که ارضا نشده‌است.

 ... و حالا می‌خواهی قایم شوی. پنهان شوی و دور از چشم‌ها زندگی کنی... و نمی‌شود. چون قدت بلند است و توی چشمی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 12:51  توسط   | 

چهارزانو نشسته ام و پاها حسابی خواب رفته‌اند. کمی جا‌به جا می‌شوم و یکی از قرآن‌ها را برمی‌دارم که بخوانم. حواسم اما می‌رود به زنی که روبه‌رو نشسته و صورتش از گریه بدجوری سرخ شده. شباهتی به صاحب عزا ندارد و نمی‌شناسمش. می‌خواهم تکیه کنم به پرده‌ای که پشتم است که مامان می‌گوید تکیه نکنی‌ها! مردها نشسته‌اند این پشت! می‌گویم تکیه نمی‌کنم و از  تصور تکیه دادن و عکس‌العمل مرد پشتی خنده‌ام می‌گیرد. چشمم می‌افتد به شمعهای سیاهی که جلوی عکس‌ها گذاشته اند و به اشک شمع‌ها که به بنفش می‌زند. شعله‌ها با رد شدن هر زن می‌رقصند و من فکر می‌کنم که اگر به چادر یکی بگیرد ؟

 دوباره قرآن را نگاه می‌کنم که جلویم باز مانده. آیات آخر سوره‌ی یوسف است، همان جایی از داستان که دوستش دارم. وقتی برادرهای قحطی زده پیش یوسف می‌روند و برادر را نمی‌شناسند و او می‌شناسد و به رویشان نمی‌آورد. نوحه خوان دوباره رفته سراغ صحرای کربلا و زنها گریه می‌کنند. به دخترهای مردی که مُرده نگاه می‌کنم که با روضه‌ی حضرت رقیه اشک می‌ریزند. و حرصم می‌گیرد که مرد نوحه‌خوان به عمد از کلماتی استفاده می‌کند که دل اینها بیشتر بسوزد.

 دوباره می‌روم سراغ قصه‌ی یوسف. برادران به پدر خبر می‌دهند که بنیامین را هم مثل یوسف از دست داده‌اند. "و یعقوب از آنها روی برگرداند و گفت وا اسفا بر یوسف. چشمان او از اندوه سفید شد، اما خشم خود را فرو می‌بُرد. "صدای گریه‌ی مامان بلند می‌شود. اینبار نوبت حسین و علی اکبر است."یعقوب گفت من غم و اندوهم را تنها به خدا می‌گویم و از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید ."آخرهای مراسم است. زنها کم‌کم بلند شده‌اند و انگار صف بسته‌اند پشت صاحب عزا برای تسلیت دوباره و خداحافظی. "یوسف گفت امروز ملامتی بر شما نیست، خداوند شما را می‌بخشد و او مهربانترین مهربانان است."یکی از دخترها زنی را بغل کرده و بلند بلند گریه می‌کند. چند لحظه بعد که زن کنار می‌رود تا نفر بعدی خداحافظی کند، چهره‌اش را می‌بینم که خیس اشک است. "این پیراهن را ببرید و بر صورت پدرم بیندازید تا بینا شود و همه‌ی نزدیکان خود را نزد من بیاورید." مامان اشاره می‌زند که بلند شویم و برویم. تندتر می‌خوانم. "هنگامی که کاروان جدا شد، یعقوب گفت من بوی یوسف را می‌شنوم، اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید. گفتند به خدا تو در همان گمراهی سابق هستی." مادر مردی که مرده لبخند می‌زند و از زنها تشکر می‌کند.  "اما هنگامی که بشارت دهنده فرا رسید، آن پیراهن را بر صورت یعقوب افکند، ناگهان بینا شد، گفت آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید؟ "

 قرآن را می‌بندم. به سختی از جایم بلند می‌شوم و چند لحظه‌ای می‌ایستم تا پاها از کرخی دربیایند. چشمم می‌افتد به شمع‌‌هایی که تمام شده‌اند و شعله‌ای که کم‌کم می‌میرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 13:47  توسط   | 

 یه گنجشک خوشگل با غبغب سیاه، نشسته رو آخرین شاخه‌های چنار جلوی خونه، هی با ناز دم تکون می‌ده و سرشو این‌ ‌ور اون ور می‌کنه. چه حالی می‌کنه، نه؟... فکرشو بکن... به اندازه‌ی یه گنجشک، کوچیک باشی و روی آخرین شاخه‌ی بلندترین درخت کوچه بشینی و همه جا رو نگاه کنی. مثل یه کوهنورد که به بلندترین قله‌ رسیده باشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 خرداد1384ساعت 11:53  توسط   | 

خیال می‌کنی

من هم

مثل همه می‌روم

و در غبار فاصله، گم می‌شوم.

خیال می‌کنی من هم

مثل تمام مردم دنیا

تمام می‌شوم روزی.

خیال می‌کنی

به تکرار تسلیم خواهم شد

و دیگر از هوای ابری سخن نخواهم گفت

و از باران...

خیال می‌کنی...

اما نمی‌دانی...

 

21مهر83

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1384ساعت 13:4  توسط   | 

 خوشبختی شاید این باشد، که اینجا نشسته‌باشی، خنکای کولر از گرمای شب خرداد نجاتت داده‌باشد، یک فنجان چایی کنارت باشد با تفاله‌هایی شکل و واشکل و دو تا حباب که هی می‌ترکند و کوچکتر می‌شوند... و ویگن هم بخواند... پس از این زاری مکن، هوس یاری مکن، تو ای ناکام، دل دیوانه... با غم دیرینه‌ام، به مزار سینه‌ام، بخواب آرام... دل دیوااانه...

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1384ساعت 0:45  توسط   | 

 پیرمرد دستفروش همیشه همونجاست. و تو چند باری دیدیش که با چه حوصله و ذوقی، آینه‌های کهنه‌شو می‌چینه روی بساطش، انگار که پشت ویترین یه جواهرفروشیه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 15:42  توسط   | 

 

Dear God,

I went to this wedding and they kissed right in church.

Is that o.k. ?

Neil

 از : نامه‌های بچه‌ها به خدا / گردآوری: استوارت هامپل و اریک مارشال / برگردان: دل‌آرا قهرمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 1:11  توسط   | 

 خبر داري ؟... خبرداري كه اين  دنيا همه‌اش رنگه ؟ همه‌اش خونه؟ همه‌اش جنگه ؟ ... نمي‌دوني ... نمي‌دوني كه گاهي زندگي ننگه... نمي‌بيني ... نمي‌بيني كه دست افشان و پاكوبان و خرسندند ؟ نمي بيني چه مي‌خندند ؟... آخ... نمي‌بيني دلم تنگه؟... تو اين درياي چشمون سياه ... پس چرا تو... دو تا چشم ...دو تا چشم... دوتا چشم سيا داري؟...
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1384ساعت 12:7  توسط   | 

از مزایای وبلاگ مفتکی:

وبلاگ عزیزتو باز می‌کنی و همون اول دو تا چشم با یه نگاه دوست داشتنی میاد جلوی روت : سالها باید تا مادر گیتی چون تو بزاید!!  رای هر ایرانی...
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1384ساعت 12:6  توسط   | 

بابا جگر خریده. به زور چند تایی می‌خورم. میام می‌شینم اینجا که خیلی شیک چند کلمه تایپ کنم، یه دفه انگشتام رو می‌بینم که خون جگر روشون ماسیده... احساس توحش بهم دست می‌ده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1384ساعت 11:44  توسط   | 

خونه‌ی ما و خونه‌ی بغل دستیمون، هر دو مسافر دارن. روی در و دیوار خونه‌ی ما پارچه‌ی سیاه زدن، روی در و دیوار خونه‌ی بغل دستی یه پارچه‌نوشته‌ی زرد با چراغونی. خانوم طبقه‌ی اولی ما مرده و چهار تا بچه‌اش رو تنها گذاشته؛ خانوم و آقای بغل دستی‌مون هم رفتن حج و بچه هاشون رو تنها گذاشتن...
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1384ساعت 22:4  توسط   | 

من عاقبت از این جا خواهم رفت/ پروانه ای که با شب می رفت/ این فال را برای دلم دید.                                                                                                                                ...دیریست/ مثل ستاره ها چمدانم را / از شوق ماهیان و تنهایی خودم / پر کرده ام ولی/مهلت نمی دهند که مثل کبوتری/ در شرم صبح پربگشایم/ با یک سبد ترانه و لبخند/ خود را به کاروان برسانم.                                                                                                                            اما / من عاقبت از این جا خواهم رفت/ پروانه ای که با شب می رفت/ این فال را برای دلم دید...

م.سرشک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1384ساعت 15:36  توسط   | 

 

۱- توی همه‌ی سبزی‌ها، ریحون یه چیز دیگه‌است. مخصوصا از نوع بنفشش. یا نه! از اونایی که هم بنفشن و هم سبز. دیدینشون؟ رگبرگ‌های بنفش رو روی زمینه‌ی سبز برگها؟... آخ! که عطرشون آدم رو مست می‌کنه...

۲-مادربزرگم اسمش ریحان بود. محلی‌ها بهش می‌گفتن سید ریحون. از وقتی که علیل شد، نشسته نماز می‌خوند. من شیش ساله رو هم می‌نشوند کنار خودش _ به زور یا با استفاده از خجالت من، یادم نیست _ و اونقدر نماز رو طولانی می‌کرد که حوصله‌ی من سر می‌رفت. تازه آخرش شروع می‌کرد با تسبیح ذکر گفتن و من هم باید این کار رو می‌کردم. من هم نامردی نمی‌‌کردم و دونه‌ها رو شیش ‌تا شیش‌تا رد می‌کردم و انقدر ادامه می‌دادم که می‌فهمید. یه اخم کوچولو می‌کرد و صدای ذکرش رو بالا می‌برد: سبحان الله!

۳- گفتن دلیلی برای آغاز مشکله. مدتهاست که تصمیم به آغاز داشتم. و بالاخره شروع کردم. با یه عالمه امیدوارم های عجیب و غریب... و چقدر عجیبه که بنویسی، برای مخاطبی که شاید، شاید یه روز نوشته‌هاتو بخونه...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت 23:7  توسط   | 

به یاد خداوند :

ناگهان آواز پرنده ای

از دوردست جنگلی...

                   

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت 21:24  توسط   |