...
حتی اگر نباشی... میآفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را...
دلتنگیهای یک ریحون بنفش با رگههای سبز (شاید هم برعکس)
...
حتی اگر نباشی... میآفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را...
۱- مکان: ضلع شرقی میدان ونک- زمان: نزدیک دو بعدازظهر
راننده کنار ماشینش ایستاده و فریاد میزند:
- سید خندان با نوشابه!
۲- مکان : ضلع جنوبی میدان ونک- زمان:چهار بعدازظهر
راننده که یک وری نشسته و با بادبزن حصیری خودش را باد میزند بیمقدمه میگوید: من اروپا بودم.
مردی که پشت سرش نشسته، درحالی که سامسونتش را روی پایش گذاشته و جدول حل میکند میپرسد: کجا؟
راننده: ترک بودم، بلغار بودم... اونجا آزادی بود، اما اینجوری نبود. فقط واسه مهمونیهای شبشون آرایش میکردن. اما هه... اینجا خیلی افتضاحه.
مرد: بعله... مردم ما معنی آزادی رو گم کردن. آزادی یعنی اینکه وقتی یه ماشین میخری، بعد از ده سال که خواستی بفروشیش، مطمئن باشی ضرر نمیکنی.
راننده: بعله... این خاتمی هم که اومد گند زد! خیلی گند زدا... البته این یکی هم که میاد هم فرقی ندارهها...
مرد: بعله...
۳- مکان: ضلع غربی میدان ونک- زمان: شش و نیم عصر
راننده بعد ازاینکه مسافرها سوار میشوند :
- سلام. عصر همگی به خیر. از میدون ونک تا زیر پل گیشا در خدمتتون هستیم!
همه بی صدا میخندند.
۴- مسیرم به ضلع شمالی نمیخوره!
نمیدانم که شما هم میبیندشان؟ حتما میبینید. انگار هر روز زیادتر میشوند. و هر روز کم سن و سالتر. شب و روز و صبح و ظهر هم ندارد. همیشه توی خیابانها هستند. همیشه هستند که آویزانت شوند و چیزی بخواهند، یا با آن نگاه خستهی مظلوم جوری بهت زل بزنند که از خودت بیزار شوی. دیگر فقط کولی یا شهرستانی نیستند (هرچند که اینها خیلی بیشترند)، همه جور آدمی بینشان هست. از مرد قدبلند خوش پوشی که توی پاساژ نصر آکاردئون میزند و مهتاب ویگن را با صدای بم و زیبایش میخواند و تو حتی خجالت میکشی که پولی بهش بدهی، تا زن مسنی که شب عید سر تقاطع میرداماد- ولیعصر، با مانتو و روسری ساده اما مرتب، توی سبدش گل دارد و با لبخند به مردم بهت زده میفروشد. از بلوچهای پابرهنه روی آسفالتهای داغ، تا کولیها با آن دماغ های سوراخ سوراخشان. و آن زن مقنعه ای با بچهاش توی میدان ونک که فال میفروشد...
و یا این جوانهای شهرستانی که سرچهاراه مینشینند. توی این آفتاب داغ و وقتی ماشینی میرسد چه هجومی میبرند به طرفش. و دیدهاید که دیگر فقط جوانها نیستند؟ دیدهاید پیرمردی را با آن پینههای روی پیشانیاش، که ساعت دو بعدازظهر، زیر سایهی کوچک بوتهی کنار خیابان کز کرده؟ برای کار؟
شما را نمیدانم، اما دیدن اینها توی خیابانها گاهی تمام روزم را تلخ میکند. همهی این حرفها که این شغلشان است و سردسته دارند و وضعشان خوب است و مظلوم نمایی میکنند و...، سر جایش درست، اما... مگر بدبختی شاخ و دم دارد؟ واقعا فکر میکنید که اگر شغل درست و حسابی داشتند یا خانه و خانمانی، توی این خیابانهای مزخرف تهران خریدار نگاه نفرت بار ما میشدند؟ یا حداکثر پول خردهای مرحمتیمان؟
شما را نمیدانم. اما من خسته شدهام از این دیدنها. و دیدن تمام بدبختیهای پنهان این مردم گرسنه. میدانم که دیگر حرف زدن از این چیزها نخ نما شده، اما یاد حرف بابا میافتم، که فقر یعنی حقوق صد و بیست هزار تومان در ماه یک کارگر با چهار تا بچه. و فقر یعنی که دیگر خیلیها رنگ و وارنگ میوهها را توی خانهشان نمیبینند. و گوشت خوردن برای خیلیها رویا شده...
و به کشوری فکر میکنم که میان این همه بیابانهای خشک و کوهستانهای بی حاصل بیرون مرزهایش، چه گنجینههایی، چه ثروتی دارد. و به مردمی که همیشه گرسنهاند. و به انگشتانی که همیشه گلوی زندگی را میفشرد. گاهی شل میشوند این انگشتها و خوش باورانه فکر میکنیم که نفس کشیدن، زندگی، نزدیک است. اما دوباره آغاز میکند فشردن را و نفس تنگی هم... دوباره آغاز میشود.
شما را نمیدانم، اما من این روزها همین که از خانه بیرون میروم، نفس کشیدن برایم سخت میشود...
مثل يه شاخهي ترد... كه يه خورده ناشيگري تو نوازشش، اونو ميشكونه... مثل يه كوزهي ترك خورده، كه يه تلنگركوچولو، اونو ميشكونه... مثل يه شيشهي خنك،كه يه آه كوتاه، كدرش ميكنه... مثل برج كوچيكي كه يه بچه با اسباب بازيهاش ميسازه و يه تكون كوچولو، همهي ذوق بچهرو آوار ميكنه... مثل يه بلور برف، كه تا بخواي هندسهي زيباش رو نگاه كني، آب ميشه... مثل يه قاصدك لطيف، كه تا بخواي آرزوهاتو بهش بگي و پرش بدي، بازوهاش ميچسبه به كف دست نمناكت، و ارتفاع پريدنش، از ارتفاع نگاهت هم، كمتر ميشه... مثل برف يه دست و سفيد كوچه، كه چند قدم ميري جلو تا پاكياش رو بنوشي، اما وقتي ميچرخي، ميبيني قدمهات اون همه پاكي رو لكه دار كرده... مثل شفافيت و سكون آروم آب يه چشمهي خنك، كه دستت رو كه بيهوا ميزني توش، ديگه زلال نيست... مثل صفاي يه سكوت طولاني، وقتي كه با يه دوستي و يه نگراني كوچولو، كه سكوت ممكنه واسه اون ناراحت كننده باشه، مجبورت ميكنه كه احمقانه ترين جملهي زندگيت رو بگي... و بعدش ديگه همهچيز اون سكوت قشنگ خراب شده...
گرما، با اینکه ابر نازکی آسمان را پوشانده، با اینکه نزدیک غروب است، هنوز دست برنمیدارد و پیشانیام، هنوز از خانه نزده بیرون خیس میشود. مثل همیشه به روبهرو نگاه میکنم. و گاهی نگاهم خودش را به زور میکشد به صورت دختر و پسرهایی که میگویند و میخندند و به طرف پارک میروند و گاهی به دستهای مردها و زنهای میانسال که کیسههای میوه و خوراکی خستهشان کرده لابد.
سرم را یک لحظه کج میکنم و کاش نکرده بودم. گربهی مردهای را میبینم که افتاده توی پیادهرو. رویش یک روزنامه گذاشتهاند اما نمیدانم چرا باز هم میتوانم چهرهی دردکشیدهی بیجانش را ببینم. رویم را برمیگردانم. و باز نگاهم به روبهروست.
اما روبهرو هم، رها نمیکندم. جوانی پای بیمارش را با خودش میکشد و میکروفون به دست، ترانههای کوچه بازاری میخواند. و میبینم که کسی دلش نمیسوزد و زوج جلویی من هم مثل من، راهشان را کج میکنند به پیادهروی آن طرف خیابان...
سوار تاکسی میشوم و چشمم میافتد به مردی که آکاردئون میزند و بچهای که دنبالش راه میرود و میخواند و مردمی که انگار بهترین لباسهایشان را پوشیدهاند و ویترینها یا شاید هم چهرهها حسابی مشغولشان کرده... دیگر کافیست نه؟
در راه برگشت، همین طور که حواسم هست که حواسم به گربهی مرده نباشد، به این فکر میکنم که کجا زندگی میکنم؟ چه طور دارم زندگی میکنم؟ بین چه کسانی؟ بیانصافیست که بگویم حالم دارد به هم میخورد؟
روزهای خوبی نیست. دیگر سخت شده که تصویر زیبایی توی خیابانها لبخند به لبم بیاورد. خندهها همه از سر لودگی است. شبیه همان لودگیهای فردای انتخابات، از جنس همان لودگیهای مردمی که میترسند و باز میخندند. خستهاند و باز میخندند. خستگی... میدانید که یعنی چه؟
رفتن؟... هه! چه فایده که رفتن هم از غصهی سرزمینت کم نمیکند؟ راه رفتن توی خیابانهای شیک غربت، تصویر این خیابانها را دردناکتر هم میکند...
دیگر بهانهای نیست برای لبخند. جز لبخند بچهای توی تاکسی، یا غرغر صبحهای زودش وقت رفتن به مهدکودک توی کوچه، یا پروانهی کوچک سفید وسط چهارراه، که جلویت چرخی میزند و می رود، یا راننده تاکسی پیری که موقع پیاده شدن به تو میگوید به امید خدا...
چه میدانم. امید؟... هست. اما بیانصاف، مثل چراغیست که آن دورها نقطهای شده که سوسو میزند. به آن میرسیم آیا...؟
برگ از درخت خسته شده / پاییز فقط بهونهس...
توی درکه، روی یه دیوار نوشته بودنش!
چشمم میافتد به حشره ای که روی سرامیکها راه میرود. خیلی ریز است. خیلی خیلی... به اندازهی سر سوزن شاید. به اندازهی نقطهی سیاه سرگردانی که روی سفیدی سرامیکها، لحظهای نگاهت را بدزدد و با خودش ببرد به ناکجا. که فکر کنی و فکر کنی که آخر این یکی دیگر از این دنیا چه میخواهد. میدانم که از این کوچکتر هم هستند، جوری که نمیتوانم ببینمشان. و میدانم که باکتریها و ویروسها از آنها هم خیلی کوچکترند. اما شاید دیدن کوچکی این یکی...
این نقطهی سیاه هم از همان عصر جمعه نگرانیاش برای صبح شنبه شروع میشود؟ این نقطه هم دلش میگیرد ؟ دلش؟... قارقار کلاغها دلش را ریش میکند؟ جیرجیرکها یاد شبهای کودکی میاندازندش؟ باد و درخت و سرود برگها دلتنگش میکنند؟...
چه قدر عجیب است همه چیز...
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده میکوشی که باشی مهربان ای دوست...
شب دیر... نزدیک صبح است. صبح باید زود بلند شد از خواب و تاب گرمای همان اول روز را آورد، تاب خیابانهای کثیف و شلوغ را، تاب آن همه بی حسی همان آغاز را...
اما نمی خواهم بخوابم. به این قفس بزرگ فکر می کنم. به این قفس بسیار بزرگ... به آرزو که شده بال پرواز و شده محال، به رهایی که شده آسمان تکه تکه از پشت میلهها...
به چلچلهها فکر میکنم و کبوترها. به دشت و به باد...
به سادگی پروانهای که امروز دیدمش، که شفافیت شیشه را باور کرد، که تن نازکش را به شیشه کوبید سخت...
به لحظه فکر میکنم... به لحظه ای که از آن من است و از آن من نیست...
و به لحظهای، تنها لحظهای که به راستی مال من است... و در آن با خود خواهم گفت ای کاش...
بر كندهي تمام درختان جنگلي/ نام ترا به ناخن بركندم/ اكنون ترا تمام درختان/ با نام ميشناسند.
نام ترا به گردهي گور و گوزن/ با ناخن پلنگان بنوشتم/ اكنون ترا تمام پلنگان كوهها/ اكنون ترا تمام گوزنان زردموي/ با نام ميشناسند.
ديگر/ ترا تمام درختان/ گاه بهار زمزمه خواهند كرد/ و مرغهاي خوشخوان/ صبح بهار، نام ترا/ به جوجههاي كوچك خود ياد خواهند داد.
اي بيخيال مانده ز من دوست ! / ديگر ترا زمين و زمان/ از بركت جنون نجيب من/ با نام ميشناسند.
اي آهوي رمنده به صحراي خاطره/ در واپسين غروب بهار/ نام مرا به خاطر بسپار !...
منوچهر آتشي
...تو هم تنهایی، تو هم توی این دنیا تنهایی، اما بی نیازی. من بی نیاز نیستم، حرفهای یه آدم نیازمند رو میفهمی، تو که بی نیازی؟...
نشسته بودی روی نیمکت و هی پاهایت را تاب میدادی. پاهای من به زمین میرسید، نمیشد مثل تو تابشان بدهم. روی دامن سفیدت یک پیشدستی پر از گیلاس گذاشته بودی و دانه دانه میگذاشتی دهنت. یک چشمم به دمپاییهای قرمزت بود و یک چشمم به آقا جان که شاخهها را میبرید. خوشش نمیآمد که پیش تو باشم. « با نوهی خانم کاری نداشته باشیها! حالا میافتد یک چیزیاش میشود، از چشم تو میبینند.» اما من که کاریت نداشتم. نشستهبودم این جا، منتظر بودم که آقاجان صدایم کند که کمکش کنم شاخهها را ببرد ته باغ، که تو آمدی و گفتی « میآیی بازی کنیم؟ » و من سرم را تکان داده بودم که نه.
یک گیلاس برداشتی و گذاشتی روی گوشت که یعنی گوشواره و خندیدی. من هم خندیدم که یعنی آشتی. بعد همان را برداشتی و گرفتی طرفم.
« بیا اینجا قاسم! اینا رو وردار ببر ببینم! » گیلاس از دستم افتاد زمین. دویدم طرف آقاجان که یک دستش به کمرش بود و چشم غره میرفت.
من بودم که دست تکان دادم
از پشت پردهها
آن دست لاغر و باریک
آن لبخند لاغرتر
و آن اندوه
از آن من بود.
دیدی مرا ؟
...
این نردبان شکسته
تو را به جایی نمیبرد
خورشید دور است
و سهم ما
همین سرابهاست که میسازد...
رضا چایچی
ای مایهی تسلی، ای دوست!
در امتداد غربت پاییز
در آن فضای سربی، در آن اتاق سبز
تنهایی شفیقم را دیدی؟
ای سایهی شقایق ای آتش زلال!
وقتی که فوج فوج کلاغان
از گوشهای بام پریدند
نام کدام خاطرهها را
با اشتیاق زمزمه خواهی کرد؟
من نور را
من آفتاب را
من آب را
باور نکردهام
زیرا که گاهوارهی غمگینم
بالای لای ظلمت، بالای لای غم
زینسو، به سوی دیگر میرفت.
زیرا
پروانههای من همه غمگین بودند
و نور
تنها طلوع نقرهای گریه بود
و نخلهای پریشانمان
در انتظار رقص پریهای آب
دیوانهوار میگرییدند...
علی باباچاهی
بچه که بودم، شبها از پشت شیشهی ماشین یا وقتی که بزرگتری دستم را میکشید که تندتر راه بروم، چشمم به ماه بود که تند و تند دنبالم میآمد و از پشت درختها و ساختمانها سرک میکشید و لبخند میزد.
دیشب اما، پرده را که زدم کنار و روی تخت دراز کشیدم، ماه ایستاده بود و نگاهم میکرد. لبخند نمیزد، فقط خیره بود. چند دقیقه بعد هم رفت و پشت دیوار خانهی همسایه گم شد...
گاهی شاید یک دشت لازم است، که دل گرفتهات باز شود. دشتی که باز شود به اندازهی آغوشت، به اندازهی دستهایی که باز میکنی. با تک درختهای تنها و صبور. با چراغ خانههای گلین در دوردستهای دامن کوه... گاهی شاید یک نسیم باید بیاید. بیاید با موهای روی پیشانیات بازی کند، بپیچد توی تنت و بلرزاندت، تا یادت بیاورد که هنوز، هنوز زندهای. گاهی شاید یک جاده باید باشد، و پایی و همپایی... و یا شاید تنهایی و سکوت... و یا شاید تنهایی و سرود باد در گوش درختها... و یا آن دورها، سپیدارها باشند و مه سنگین و پرندهای روی آخرین شاخه...
من امروز به سفر فکر کردم. به کندن و رفتن. به رها کردن و به رفتن.
من امروز به پاهای شتابزدهی دیگران نگاه میکردم و نمیدانم چرا هی راه رفتنم کندتر و کندتر میشد.
من امروز دلم خواست که بایستم. که نروم دیگر با این سیلاب...
برای تو
که نیما دوست داری...
اجاق سرد
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامُش جنگل،
سنگچینی از اجاقی خرد ؛
و اندر او خاکستر سردی.
همچنان کاندر غبار اندودهی اندیشههای من، ملال انگیز،
طرح تصویری در آن هر چیز؛
داستانش حاصل دردی.
روز شیرینم که با من آشتی بودش،
نقش ناهمرنگ گردیده.
سرد گشته، سنگ گردیده.
با دم پاییز عمر من، کنایت از بهار ِ روی زردی.
همچنان که مانده از شبهای دورادور،
بر مسیر خامش جنگل،
سنگچینی از اجاقی خرد ؛
اندر او خاکستر سردی.