دلیل گریههای بیبهانهی دلم!
این روزها دلم
دیگر برای بهانه کردنت
دلیل نمیخواهد...
دلتنگیهای یک ریحون بنفش با رگههای سبز (شاید هم برعکس)
دلیل گریههای بیبهانهی دلم!
این روزها دلم
دیگر برای بهانه کردنت
دلیل نمیخواهد...
یادم نیست تو کدوم وبلاگ خوندم که یکی میگفت نمیدونه چرا هر وقت میخواد تغییر کنه، اول از همه میره موهاشو کوتاه کوتاه میکنه. منم مدتهاست که دلم میخواد کوتاهشون کنم، اما جرات ندارم. آخه وقتی همه بگن نکن بهت نمییاد...
این میدونی یعنی چی؟ یعنی ترس. و جالبه که من دلم میخواد از همین ترس رها بشم. جالبه که این تغییری که میگم، همین خلاص شدن از ترس و تردیده.
تغییر دادن شرایط، واسه من کار سختیه. نه این که به شرایط عادت کردهباشم یا زبونم لال، روم به دیوار، دوسش داشتهباشم؛ نه... فقط... نمیدونم. شاید تنبلم. یه تنبل غرغرو و البته ترسو. از اون آدما که اگه از اول سنگ رو کج بذارن، بعد از سنگ هفتم هشتم که فهمیدن دیوارشون کجه، فقط شروع میکنن به غصه خوردن، غر زدن و ترسیدن، که اگه بریزه چی؟ حتی ممکنه برای اینکه دیوار نریزه خودشونو اهرم دیوار بکنن تمام عمر، ولی جرات نمیکنن دیواره رو خراب کنن و از اول بسازن.
واسه این جور آدما، همه چیز باید پرفکت باشه که البته هرگز نیست. و چون فقط پرفکت میخوان، هرگز چیزی به دست نمییارن. نه پرفکت و نه... همون ایدهآل گرایی مسخرهی همیشگی دیگه.
گاهی دلم میخواد موها و ابرهامو از ته بزنم. با تیغ. دلم میخواد هرچیکار عجیب اما دوست داشتنیه انجام بدم. خسته شدم از بس معقول بودم. ساکت. قابل پیش بینی. خسته شدم از بس ترسیدم. از بس معمولی بودم. دلم میخواد...
میدونی، نوشتن آدمو تخلیه میکنه. نوشتن این حرفا هم باعث میشه من فردا صبح، برم تو همون قالب صاف و اتوکشیده و نرمال لعنتی...
من نيمه ی دوم زندگی ام را
در شكستن سنگها، نفوذ در ديوار ها، فرو شكستن درها
و كنار زدن موانعی می گذرانم كه در نيمه ی اول زندگی
به دست خود، ميان خويشتن و نور نهاده ام
اوكتاويو پاز
... و گاهی انقدر درگیر دوره کردن شب و روز و هنوز میشوم، که فراموش میکنم چقدر دلتنگ بودم. و این فراموشی، بازهم دلتنگم میکند...
:)
وقتی بغض کردم، ننوشتم. برخلاف همیشه که بغض میکنم و مینویسم و اشکها میآیند و کلمات سرکش نمیدانم از کجا، رام و سربهزیر، سر میرسند و میبارند... اینبار وقتی بغض کردم، ننوشتم.
صبر کردم، صبر کردم تا این بغض همیشگی دل بکند و برود. تا نوشتهها شوریده نباشند، و جز برای من، برای هرکس دیگر بیمعنی... حتی برای تو.
و حالا دیگر کلمات نیستند. تو هم نیستی، که برایت بنویسم. نه این که دور باشی، نه... نیستی. و این نبودن تلخ است. آن قدر که بغض کنم و این بار ننویسم...
نمیدانم کدام بهتر است. این که کسی را داشته باشی که دلتنگش شوی، یا اینکه کسی را نداشته باشی و دلتنگش هم نشوی. یا... کدام بدتر است؟
بهترین شاید این باشد، که همیشه کسی را داشته باشی، جوری که هرگز دلتنگش نشوی.
روزاي بي اميد يه خوبي دارن. ميدوني چي؟ اينكه آدم ديگه از هيچ چي انتظار نداره. منتظر هيچ اتفاق خوبي نيست. انقدر بدبين ميشه كه معموليترين اتفاق هم براش يه موهبته... تناقض جالبيه، نه؟
من دلم سفر میخواد، تو روزای بارونی اول پاییز، یا همین روزهای داغ تابستون... من دلم سفر میخواد. میون دیوارهای داغ و سیاه این شهر، گیر افتادم و دلم یه دشت میخواد، یه دریا، یه جنگل برای نفس کشیدن. من دلم سفر میخواد...
تو مثل لالهی پیش از طلوع دامنهها
که سر به صخره سپارد،
غریبی و پاکی
تو را ز وحشت طوفان به سینه میفشرم
عجب سعادت غمناکی...
منوچهر آتشی
چهار ساعت پیاده توی خیابونها میگردی، تا هدیه بخری. هدیههای کوچولو و کم قیمت اما مهم. چهار ساعت تنه میخوری، پاهات رو که از صبح همین جوری آویزون صندلی بودن یا تمام وزنتو تحمل کردن با خودت میکشی این ور و اون ور، تمام تنت از گرما گر میگیره، هی آبمیوه میخری، آب میخری و میریزی تو حلقت، آخر سر که میرسی سر کوچه و دستات پر از کیسههای خرت و پرته، به جای اینکه به فردا شب فکر کنی که میخوای به بهترینهات هدیه بدی، یهو دلت میگیره... یه دل گرفتگی مزمن که باز عود میکنه و تا نیمهشب که از زور خستگی بیفتی، رهات نمیکنه... یه دلگرفتگی که از همون توی کوچه اشکت رو در میاره... و باعث میشه بشینی اینجا و هی پشت سر هم «دیدی گفتم» فرشید امین رو گوش کنی... هی احمقانه از اول... و چرا رهات نمیکنه...؟ چرا همه چیز هست و باز هم رهات نمیکنه؟... چرا حتی خستگی، این زانوهای دردناک، این پلکهای سنگین هم کاری نمیکنن؟
توی تاکسی نشستهام. کنارم دختر دیگری هم هست. وسط راه پسر جوانی سوار میشود. با اینکه جلو خالیاست و کسی ننشسته، میآید و کنار من مینشیند. توی دلم میگویم خدا به خیر کند. و البته پشت بندش هم خودم را سرزنش میکنم که چه بدبین شدهای. لابد نمیخواهد جلو بنشیند که راننده یکی دیگر را به زور کنارش جا دهد. تازه قیافهاش هم که حسابی مثبت است. کیف سامسونت و عینک و موهای کوتاه مرتب... چه بددل شدهای تو!
اما چند لحظه بعد، احساس میکنم پای راستم سنگین شده. آقا کیفشان را جوری گذاشتهاند که نصفش روی پای من است و نصفش روی پای خودشان. دستشان هم زیر کیف است. راستش هنوز نمیدانم که قصد بدی دارد یا... و دوست ندارم که اعتراضی بکنم. فقط چند باری جابهجا میشوم به این امید که بفهمد از این وضع ناراحتم. اما اوضاع تغییر نمیکند. سرم را برمیگردانم و جوری که بفهمد به صورتش نگاه میکنم. لبخند احمقانهای زده و به جلو نگاه میکند. لابد فکر کرده من هم بدم نمیآید! دیگر طاقت نمیآورم. "میشه اینو بردارین؟" و به کیف اشاره میکنم. کیف را برمیدارد و روی پایش میگذارد و دستهایش را هم مثل بچهی آدم میگذارد رویش. تازه میبینم که چقدر فضا داشته و چه موذیانه کیف را کج کرده روی پایم. دلزده خیره میشوم به جلو . اما چند لحظه بیشتر راحت نمینشیند. دوباره جابهجا میشود و دستش را میبرد توی جیب پشت شلوارش که پول دربیاورد مثلا. و دوباره به همان سیاق مینشیند: کیف کج و دست زیر کیف. دلم میخواهد سرش داد بزنم، اما چیزی نمانده که پیاده شوم، ترجیح میدهم تحمل کنم. او هم با من پیاده میشود. نه نگاهش میکنم و نه چیزی میگویم.
با خودم میگویم یعنی چه؟ یعنی لباسهایم، نگاهم یا عصبانیتم نشان نمیداد که..؟ و یاد چند روز پیش میافتم که عاقله مردی (چه کلمهی مسخرهای که میانسالی را نشان از عقل میداند! ) همین طور کنارم نشسته بود و دستش را که یک موبایل را هم مشت کردهبود، به جای روی پایش، کنار پایم گذاشته بود و من هم همین طور مردد بودم که بگویم بردارد؟...
از هر سه نفر که رد میشوند، یک نفر چیزی زمزمه میکند! و چه عجیب است برایم که همه هم جوان یا شهرستانی یا کارگر ساختمانی نیستند. قیافهها و سرو وضع نشان از تمدن دارد! بعضی کلماتشان را میشنوم و بعضی دیگر را نه. اما همان زمزمهها هم آزارم میدهند. و آنها که تنها نیستند، بیشتر. تصور اینکه وقتی از کنارم رد میشوند چه میخندند با هم...
میخندند به عذاب من. به عذاب ما. و نمیفهمند که چه صدمهای میزنند. نمیفهمند که چقدر سخت است که دائم به خودت نگاه کنی و بپرسی که چه کردم که چنین اجازهای به خودش داد؟
نمیفهمید آقایان. نمیفهمید چه عذابیست اگر یک قدم زدن ساده توی خیابانهای نه چندان زیبای این شهر را با نیش کلمات جنسی و زشت ازتان دریغ کنند، اگر مجبور باشید دائم سپر دستتان بگیرید و نگذارید دستهای ناپاک و متجاوز به طرفان دراز شود، اگر چهره یا اندامتان دائم وسیلهی تمسخر و دست گرفتن شود.
اگر میفهمیدید، شاید من و ما، توی خیابان از خستگی و دلزدگی بغضمان نمیگرفت!