نه... خدا نمییاد پایین. خدا همون بالاس... خدا فقط بلده حرص آدمو دربیاره. فکر میکنه که ما همیشه حوصله داریم که به بازیهاش بخندیم. به کارای عجیبش. فکر میکنه ما اونقدرا هم ساده نیستیم... فکر میکنه وقتی همه چیز داره خفهمون میکنه، وقتی همه چیز زشته، وقتی انقدر تکیم و دور، بازم حوصله داریم فکر کنیم و معماهاشو حل کنیم.
تو چرا فرق داری پس؟ تو چرا نمییای این پایین، مثل دو تا رفیق بشینیم کنار هم، حرف بزنیم؟ هان؟
به خدا، یعنی به تو، ازت نمیخوام کاری برام بکنی، یا مشکلی رو حل کنی، یا چیزی مثل این... نه... فقط میخوام بیای اینجا بشینی و به چشام نگا کنی... نه به صورتم، به تنم... مثل اینایی که وقتی دارن با کسی حرف میزنن، براندازش میکنن...نه... فقط به چشام نگاه کنی، گوش بدی... بهت گوش بدم... مثلا برام بگی که چقدر خستهای از این آدما و کاش که کسی رو داشتی که میشد کاراتو یه روز بدی دستش و بری مرخصی. مثلا بری... بری دامنههای سهند و سبلان که الان داره سرد میشه کم کم و منم سر تکون بدم و بگم هوم...
نه... تو نمییای پایین...
کی به تو گفته که این جوری عصاقورت داده و شق و رق، شیک تری؟ کی به تو گفته؟... هان؟
