تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

نه... خدا نمی‌یاد پایین. خدا همون بالاس... خدا فقط بلده حرص آدمو دربیاره. فکر می‌کنه که ما همیشه حوصله داریم که به بازیهاش بخندیم. به کارای عجیبش. فکر می‌کنه ما اونقدرا هم ساده نیستیم... فکر می‌کنه وقتی همه چیز داره خفه‌مون می‌کنه، وقتی همه چیز زشته، وقتی انقدر تکیم و دور، بازم حوصله داریم فکر کنیم و معماهاشو حل کنیم.

 تو چرا فرق داری پس؟ تو چرا نمی‌یای این پایین، مثل دو تا رفیق بشینیم کنار هم، حرف بزنیم؟ هان؟

 به خدا، یعنی به تو، ازت نمی‌خوام کاری برام بکنی، یا مشکلی رو حل کنی، یا چیزی مثل این... نه... فقط می‌خوام بیای اینجا بشینی و به چشام نگا کنی... نه به صورتم، به تنم... مثل اینایی که وقتی دارن با کسی حرف می‌زنن، براندازش می‌کنن...نه... فقط به چشام نگاه کنی، گوش بدی... بهت گوش بدم... مثلا برام بگی که چقدر خسته‌ای از این آدما و کاش که کسی رو داشتی که می‌شد کاراتو یه روز بدی دستش و بری مرخصی. مثلا بری... بری دامنه‌های سهند و سبلان که الان داره سرد میشه کم کم و منم سر تکون بدم و بگم هوم...

 نه... تو نمی‌یای پایین...

 کی به تو گفته که این جوری عصاقورت داده و شق و رق، شیک تری؟ کی به تو گفته؟... هان؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 19:2  توسط   | 

  گاهی احساس می‌کنم که می‌فهمم همه چیز را. همه چیز را. می‌فهمم اما نمی‌دانم. حسش می‌کنم اما نمی‌توانم برایت بگویم چرا و چطور. و این خسته‌ام می‌کند.  

 لحظه‌ای هست که کلمه یاری نمی‌کند. و شاید هیچ چیز هم یاری نکند. انگار که رفته باشی بالا و همه چیز را دیده باشی. انگار که همه چیز آنقدر کوچک شده باشد که توانسته باشی رشته‌ی ظریف پیوند دهنده را ببینی. همان که همه چیز را معنی می‌کند. مثل یک سمفونی زیبا و عظیم، که همه‌ی‌ جهان، هر چه که هست، نتهایش باشند. زشت و زیبا، کوچک و بزرگ، بد و خوب، کنار هم...

 مثل رمزگشایی که ناگهان رمز  اصلی را یافته باشد، اما هر چه می‌کند نمی‌تواند به دیگران بفهماندش؛ چنان در ادراک تنهایی، و چنان نومید از بازگفتنش که...

 که نمی‌خواهی بمانی. نمی‌خواهی. دیگر چیزی از ماندن نمانده برایت که بخواهیش. نه اینکه نومید باشی، نه... فقط دیگر نمی‌خواهی. چیزی فراتر را می‌خواهی و بزرگتر را. رفتن را می‌خواهی و نه ماندن را...

  می‌بینی؟ حتی همین حرفها هم بی‌معنی‌اند برایت...

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 13:11  توسط   | 

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده می‌روم و همرهان... سوارانند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 20:27  توسط   | 

به اندازه‌ی یک دنیا آزارم می‌دهد... نمی‌دانی چقدر... نمی‌دانی... آنقدر سخت است ایستادن... آنقدر سخت است... نمی‌دانی که... نمی‌دانی... سخت است که باد بیاید... تندباد... و مثل مترسک فقط از چوب باشی انگار و از پارچه... و کلاغی هم حتی روی شانه‌ات ننشسته باشد... سخت است دیگر... سخت است...

باد می‌آید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 2:17  توسط   | 

  میون اون همه چهره و اون همه نگاه، چشمم می‌افته به دختربچه‌ای که تو بغل باباش داره گریه می‌کنه. فقط سر کوچیکش از پشت شونه‌ی بابا پیداست که گرم صحبت با مامانه. و بغض بچه چقدر دل آدم رو ریش می‌کنه... نگام می‌افته به نگاش و سر تکون می‌دم که یعنی گریه نکن. بهت‌زده نگام می‌کنه. با اون چشمهای اشکی شفاف. با اون ابروهایی که از گریه سرخ شدن، با اون لب‌هایی که هنوز می‌لرزن. بهش لبخند می‌زنم. و چشمامو رو هم می‌ذارم که یعنی آروم. ابروهامو بالا می‌برم که یعنی چرا گریه می‌کنی؟ و دوباره لبخند که یعنی گریه نداره که. هنوز مردده که اعتماد کنه یا نه. اما دیگه از گریه گذشته و آروم شده. شایدم تو دلش می گه این دیگه از کجا اومد؟

 قدم‌های بلند من فرصت نمی‌ده که ببینم بالاخره می‌خنده یا نه. نگاهم از نگاهش کنده می‌شه و... از کنار هم می‌گذریم.

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 20:51  توسط   | 

وقتی که شب آنقدر طولانی‌ست و خواب آن همه دست نیافتنی و صبح آن قدر دور...

 تو کجایی؟... در گستره‌ی بی مرز این جهان تو کجایی؟...

من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام...

 کنار تو.

پ.ن: پررنگه از شاملوئه.در مورد نبوغ من زیاده روی نکنین یه وقت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 0:8  توسط   | 

دیگر فکر می‌کنم فهمیده‌باشم که از خیابانهاست. و فرقی هم ندارد که کجا. کوچه‌های خلوت ولیعصر یا پیاده‌روهای شلوغ انقلاب... دیگر دوست ندارم از خانه بیرون رفتن را، تنها راه رفتن را، توی این خیابانهای دلگیر. دیگر بدجوری آزارم می‌دهند بوهای تند و نگاههای دریده و بچه‌های دستفروش و  تنه‌ها و دویدن‌ها...

 آنقدر که اشکها حتی وقتی نشسته‌ام توی تاکسی و سرم را تکیه‌داده‌ام به صندلی، بی‌مهابا از راه می‌رسند. صبر ندارند تا برسم به اتاق خالی...

 پشت چراغ قرمز، از ماشین کناری، مهرپویا برایم می‌خواند...« صدا کن مرا... صدا کن مرا... صدای تو گل تنهایی من... به یاد کودکی لالایی من... دل غمگین تو در دست من بود... به دست دیگری افتاد و گم شد... سیه زنجیر گیسوی بلندت... پریشان شد به دست باد و گم شد...»

 و اشکها... با خودم می‌گویم که حالا حتما زنی که کنارم نشسته کلی برایم غصه می‌خورد.

 چراغ سبز می‌شود و باد می‌خورد به صورت خیسم. نفس می‌کشم، عمیق، که بغض رها کند...

 چه‌ام هست؟ نمی‌دانم...

 همه‌اش تقصیر این خیابانهاست، که فقط غربت دارند و دلتنگی...

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 22:47  توسط   | 

چراغ بالکن اون خونه‌ی روبه‌رو، دو کوچه‌پایین‌تر، چند روزه که روشنه. نمی‌دونم چرا. شاید رفتن مسافرت. شاید هم یادشون رفته خاموشش کنن. سرمو که برمی‌گردونم و از پنجره نگاهم می‌افته بهش، دلم یه جوری می‌شه. این رو هم نمی‌دونم چرا.

شاید یاد چیزهایی می‌افتم که نمی‌تونم بین خاطراتم درست تشخیصشون بدم. یاد شمال می‌افتم شاید، یاد غروب‌هایی که ساری بودیم، خونه‌ی عمه‌ی بابا، عمه صُنور، که بعد مرگش تازه فهمیدم که اسمش صنوبر بوده و صداش می‌کردن صنور. با اون حیاط کوچیک و قشنگ و اون ایوونی که دم غروب بزرگترها توش می‌نشستن و حرف می‌زدن. با لامپی شبیه همین لامپ خونه روبه‌رویی، که چند روزه روشنه...

 یاد لی‌لی بازی کردنم می‌افتم، وقتی بقیه داشتن میوه می‌خوردن و صدام می‌کردن که بیا... یاد عطر سنگین شب‌بوها و شرجی ملس دم غروب، یاد این‌که چه شاد بودم. دوستم داشتن و هیچ‌چیز آزارنده نبود... یاد تمام لحظه‌های بی‌دلهره‌ای می‌افتم که نگران نبودم که شب نزدیکه و صبح فردا داره می‌رسه.

یاد عمه‌ی پیر مهربونی که دیگه نیست. خونه‌ای که دیگه نیست... آرامشی که بود و دیگه نیست...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 0:12  توسط   |