چیزهای زیادی هست که بغض را بشکند توی گلو. چیزهای زیادی هست که یادت بیاورد همه چیز چه سخت است و چه عجیب است و چه دردناک. چیزهای زیادی هست برای اینکه خسته شوی و خسته شوی و سرگردان بچرخی و بچرخی و ندانی راه کدام است و او کجاست...
بچه که بودم خدا برایم هرم نورانی بزرگی بود که آن بالاها، چشم و ابرویی داشت و من، کوچک و حقیر روبهرویش میایستادم و آن بالاها را، آن چشم و ابرو را نمیدیدم.
تقویمهای کهنه که گفتند بزرگ شدم، خدا دیگر شکلی نداشت. فقط وقتهایی که میترسیدم، غمگین بودم، تنها بودم و نومید، مثل نسیمی میآمد و دستی به روی شانهام میگذاشت و میرفت. یا من میرفتم.
هنوز هم میروم...
میگویی خدایت لبخند بچهایست، غنچهی باز شدهی گلیست... و من در دلم میگوید خدای من هم همینهاست. خدای من باز شدن پنجرهایست و ناگهان نسیمی... آواز پرندهایست از دور دست جنگلی...
خدای من...
لبخند کودکیست
که با حالتی نجیب
لب باز میکند که بگوید سیب...
دیشب با خودم گفتم تو که فقط وقت درد سراغش میروی، پس چه کند او که دوستت دارد و دلش برایت تنگ میشود...؟
چیزهای زیادی هست که بغض را بشکند توی گلو. چیزهای زیادی برای ترس و خستگی... برای این که من باز بروم پیش آن هرم بزرگ و بگویم یا ایهاالعزیز...
دیگر شرمزده نیستم که فقط وقتی دردمندم سراغت میآیم... که تو آنقدر بزرگی... که من آنقدر کوچکم...
که وقتی نیست که دردی نباشد، فقط گاهی فراموشش میکنم...
یا ایهاالعزیز... مسنا و اهلناالضر... و جئنا ببضعه مزجاه... فأوف لناالکیل و تصدق
علینا...
ای عزیز... ما و خاندان ما را ناراحتی فرا گرفته... و متاع کمی با خود آوردهایم... پیمانه را برای ما پر کن... و بر ما بخشش نما... *
* سورهی یوسف، آیهی ۸۸