تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

چیزهای زیادی هست که بغض را بشکند توی گلو. چیزهای زیادی هست که یادت بیاورد همه چیز چه سخت است و چه عجیب است و چه دردناک. چیزهای زیادی هست برای این‌که خسته شوی و خسته شوی و سرگردان بچرخی و بچرخی و ندانی راه کدام است و او کجاست...

 بچه که بودم خدا برایم هرم نورانی بزرگی بود که آن بالاها، چشم و ابرویی داشت و من، کوچک و حقیر روبه‌رویش می‌ایستادم و آن بالاها را، آن چشم و ابرو را نمی‌دیدم.

 تقویم‌های کهنه که گفتند بزرگ شدم، خدا دیگر شکلی نداشت. فقط وقتهایی که می‌ترسیدم، غمگین بودم، تنها بودم و نومید، مثل نسیمی می‌آمد و دستی به روی شانه‌ام می‌گذاشت و می‌رفت. یا من می‌رفتم.

 هنوز هم می‌روم...

 می‌گویی خدایت لبخند بچه‌ای‌ست، غنچه‌ی باز شده‌ی گلی‌ست... و من در دلم می‌گوید خدای من هم همین‌هاست. خدای من باز شدن پنجره‌ای‌ست و ناگهان نسیمی... آواز پرنده‌ای‌ست از دور دست جنگلی...

 خدای من...

 لبخند کودکی‌ست

که با حالتی نجیب

لب باز می‌کند که بگوید سیب...

 دیشب با خودم گفتم تو که فقط وقت درد سراغش می‌روی، پس چه کند او که دوستت دارد و دلش برایت تنگ می‌شود...؟

 چیزهای زیادی‌ هست که بغض را بشکند توی گلو. چیزهای زیادی برای ترس و خستگی... برای این که من باز بروم پیش آن هرم بزرگ و بگویم یا ایها‌العزیز...

 دیگر شرمزده نیستم که فقط وقتی دردمندم سراغت می‌آیم... که تو آنقدر بزرگی... که من آنقدر کوچکم...

 که وقتی نیست که دردی نباشد، فقط گاهی فراموشش می‌کنم...

 

یا ایهاالعزیز... مسنا و اهلناالضر... و جئنا ببضعه مزجاه... فأوف لناالکیل و تصدق

علینا...

 ای عزیز... ما و خاندان ما را ناراحتی فرا گرفته... و متاع کمی با خود آورده‌ایم... پیمانه را برای ما پر کن... و بر ما بخشش نما... *

* سوره‌ی یوسف، آیه‌ی ۸۸

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 22:52  توسط  

خب... انگار که همه چیز افتاده روی ریل. نه از این ریلهای قدیمی که تق و تق صداشونو بشنوی، چشماتم دوخته‌باشی به اون طرف شیشه‌های زرد شده و خط‌خطی قطار و به خط افق نگاه ‌کنی. از اینایی که چایی توی لیوانت هی لب‌پر ‌بزنه.

 نه... از این ریل‌های جدید، قطارهای سریع‌السیر. از اینا که انقدر سریع می‌رن، هیچ تکونی احساس نمی‌کنی. و تصاویر پشت پنجره‌ی دودی‌شون کشیده‌می‌شن و رنگهاشون توی هم فرو می‌ره و نمی‌شه چیزی ازشون فهمید.

 همیشه می‌ترسیدم. از عادی شدن، فرو رفتن، حل شدن. از همه‌ی این کلمات آشنا.

 از همون «بزرگ می‌شی یادت می‌ره»‌ی معروف. از این که تصاویر کشیده بشن و منظره‌ای نباشه واسه نگاه کردن، افقی نباشه که زل بزنی بهش و بغضی نباشه و حسی نباشه.

 بارها بهم گفتن که بالاخره من هم وا می‌دم و تن می‌دم به عادت. بارها گفتن. من اما زیربار نرفتم. با چندسال پیش که مقایسه کنی، خیلی از دیوونه‌بازی‌هامو کنار گذاشتم. خیلی عاقل شدم. اما هنوز هم... هنوز هم؟

 سعی می‌کنم. هنوز هم سعی می‌کنم که اگه هفت روز هفته رو هم درگیر باشم، درگیر کار و درس و کارت ورود و خروج زدن و تاکسی و اتوبوس و تلویزیون و خوردن و خواب، روز هشتمش خودم باشم.

 روز هشتم موسیقی گوش بدم و از قشنگیش، از ذوق، اشکم دربیاد. روز هشتم دراز بکشم روی تخت و به آسمون و کلاغ‌ها نگاه کنم. روز هشتم حواسم به پروانه‌ها باشه، به بچه‌ها، به آدمهای توی تاکسی. روز هشتم دلم بی‌خودی بگیره. دلم برای خودم تنگ بشه، برای رویاهام. روز هشتم هزار تا بهانه‌ی ناگفته بگیره دلم...

 روز هشتم اهرم خطر قطار رو فشار می‌دم و وقتی وایساد، به افق نگاه می‌کنم و به خورشید.

 

پ.ن.۱: فیلم روز هشتم رو که دیدین؟

پ.ن.۲: چه طور ازشون برمیاد؟ چه طور می‌تونن؟

        فاطمه حالا دیگه راحت خوابیده...

 

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 19:44  توسط   | 

 وقتی اتفاقی کتابی را پیدا کنی که چاپ دومش سال پنجاه و هفت بوده، و پر از شعرهای ساده‌ی جوان آن روزهاست؛ و وقتی بنشینی و کتاب را باز کنی و ترانه‌ای را که آن همه دوست داشتی پیدا کنی... وقتی شاعرش که آرام راه می‌رود و مهربان لبخند می‌زند، همان موقع بیاید و درست روبه‌رویت بنشیند...

 

کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چند تا حنجره

به ما که خسته‌ایم بگه، خونه‌ی باهار کدوم وره

 

تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون، زباله‌ی سپور شده

مسافر امیدمون، رفته از این جا دور شده

کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته‌ایم بگه، خونه‌ی باهار کدوم وره

 

کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می‌کنن

سنگ سیاه حقه‌ رو، مهر نمازش می‌کنن

آخر خط که می‌رسیم، خطو درازش می‌کنن

آهای فلک که گردنت از همه‌مون بلن تره

به ما که خسته‌ایم بگو، خونه‌ی باهار کدوم وره؟

 

« گریه‌در آب»

 عمران صلاحی

۴۸/۱۰/۲۶

 

به ما که، خسته‌ایم بگو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 23:55  توسط   | 

یه تپه. همون که با یه دوستی داشتیم مسابقه می‌دادیم تا زودتر بهش برسیم. فکر می‌کنم کتایون بود. دوست دوازده- سیزده‌سالگی. زیبا و بلند. توی خواب بهش حسودیم نمی‌شد. فقط شاخه‌ها و برگها رو کنار می‌زدم و می‌خندیدم. نمی‌دیدم که دارم به کجا می‌رسم. حتی نمی‌دونستم که قراره به اون تپه برسم. یه تپه‌ی کوچیک و خیلی خیلی سبز. یه سبزی عجیب. حتی یادم نمی یاد که بالای تپه رفتم یا نه. یادم نمی‌یاد که کتایون چی‌شد.که کی برنده شد. بقیه‌ای که اگه بودن هم یادم نمی‌یاد- اما یادم هست که شلوغ بود اطرافم- چی‌شدن... فقط یادمه که روی شیب مخملی تپه از خوشی پریدم بالا. و با تعجب دیدم که وقتی می‌پرم بالا، هی بالاتر می‌رم. خیلی بالاتر. به ابرها هم می‌رسیدم گاهی. و نمی‌دونم چرا احساس غرور می‌کردم. غرور و شادی. انگار اون پریدن مال من بود فقط. انگار فقط من می‌تونستم. و آخ که آدم‌ها چقدر این فقط رو دوس دارن گاهی...

 یادم نیست کی این خواب رو دیدم. بهار سال پیش؟... یادم نیست. اما یادمه وقتی برای مامان تعریفش کردم، ترسید.

 و چرا الان به یادش افتادم؟ نمی‌دونم.

:)
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 21:24  توسط   | 

 ظهر پاییز...ی. کوچه‌ی خلوت. باد و صدای برگهای پیر چنارهای جلوی خانه. باد و دو کلاغ ساکت که به نوبت از روی سیم‌های برق می‌پرند روی زمین. سرانگشت‌های سرد. و باد نیم‌گرم نوازشگر.

 ظهر خلوت پنجشنبه. روبه‌روی پنجره، دیوار سیمانی کوچه‌ی پشتی و بالکن و دو تا رخت زرد و سرمه‌ای، آویزان روی بندی کوتاه.

 ظهر ایستاده، ظهر آرام. دیوار آجری خانه‌ی کناری و گله به گله سوراخ‌ها، پناهگاه کبوترها.

 ظهر. و قاب‌ سفید پنجره‌ی همسایه و کرکره‌های کهنه‌ی کدر.

 ظهر. و گلدان نیلوفر کوچک کنار نرده‌ی بالکن، مردد میان خشکیدن و بالیدن.

 ظهر.

 همین، برایم کافی‌ست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 13:30  توسط   | 

 داشتم به این چیزی رو که طرف چپ صفحه نوشتم نگاه می‌کردم. درمورد نماز خوندنم کنار مادربزرگ- یا همون مامانی بچگی‌های من- فعل استمراری به کار بردم. اما حالا با خودم می‌گم شاید این اتفاق فقط یه بار افتاده و من بعد از گذشت سالها، فکر می‌کنم که همیشه بوده. و بازم فکر می‌کنم که آدم‌ها خاطراتشون رو اونجوری که می‌خوان تو ذهنشون تغییر می‌دن. نه لزوما به شکل بهترش، گاهی دردناک‌تر، گاهی خنده‌دارتر، گاهی اغراق‌شده‌تر و گاهی شاید کمرنگ‌تر...

 این جور موقع‌ها تزلزل چیزها، نسبی بودنشون، از خاطرات و تصورات گرفته تا عقاید و آرمان‌ها؛ هر چیز و همه چیز، منو بدجوری می‌ترسونه.

 

 پ‌ن: نور خوشرنگ عصرها، آفتابی که سرخ می‌شود و سرخ می‌شود و نمی‌فهمی کی پشت ساختمان‌های تیره گم می‌شود، نسیم سردی که می‌پیچد توی تنت و برگهای بی‌طاقتی که چه زود تن به دست باد داده‌اند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 22:32  توسط   | 

این جا کسیست پنهان دامان من گرفته

خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

این جا کسیست پنهان‌ چون‌ جان و خوشتر از جان

باغی به من نموده ایوان من گرفته

این جا کسیست پنهان همچون خیال در دل

اما فروغ رویش ارکان من گرفته

این جا کسیست پنهان مانند قند در نی

شیرین شکر فروشی دکان من گرفته

جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند

سوداگریست موزون میزان من گرفته

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته

من خوی او گرفته او کوی من گرفته

در چشم من نیاید خوبان جمله عالم

بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته

من خسته گرد عالم درمان زکس ندیدم

تا درد عشق دیدم درمان من گرفته

تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی

گر گرد درد گردی فرمان گرفته

در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی

زین بحر سر برآری مرجان من گرفته

بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت

تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده

پیمانه جام کرده پیمان من گرفته

...

من دامنش کشیده کای نوح روح دیده

از گریه عالمی بین طوفان من گرفته

تو تاج ما و آنگه سرهای گریه بنگر

تو یار غار و آنگه یاران من گرفته؟

...

...

گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر

عشاق روح گشته ریحان من گرفته

یاران دلشکسته بر صدر دل نشسته

مستان و می پرستان میدان من گرفته

همچون سگان تازی می‌کن شکار خاموش

نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته...

 

پ.ن: هر چقدر هم آب دوش داغ باشه، بازم داغی اشکا رو می‌شه حس کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 20:26  توسط   | 

 فرض کن، قد یه دنیا حرف تو دلته. فرض کن، خسته‌ای. فرض کن، یه کوه روی دلته، یه سنگ توی گلوت.

حالا فرض کن، دوستی، دردآشنایی، دیرآشنایی، میاد می‌شینه کنارت. نگاهت می‌کنه، می‌خنده، می‌فهمه خسته‌ای. ازت می‌پرسه، نگران نگاهت می‌کنه...

 فرض کن، هزار بار دهن باز می‌کنی که براش بگی. فرض کن، زیر نگاه شکیبای منتظرش، بارها تصمیم می‌گیری که حرف بزنی و ... نمی‌زنی.

 اون دوست، اون آشنا، خداحافظی می‌کنه و می‌ره. و تو رو با لبخند دروغینت به جا می‌ذاره. باور کرده و نکرده...

 و تو توی دلت، چه حسرتی، چه دریغی هست، که چرا نگفتی...

 و چه تردیدی، که چه گفتنی، چه شنیدنی...

 وقتی حرفها رو به دوست هم نگی...نتونی که بگی...

هی... فرض کن... فرض کن که قد یه دنیا حرف تو دلت باشه، خسته باشی، یه کوه روی دلت باشه و... یه سنگ، یه سنگ سخت و سخت و سخت... توی گلوت...

پ.ن: خیلی دمده‌س که بگم آخ جون پاییز؟ آره؟... هست که هست! سلام به برگریز هزاررنگ...

:)

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 2:26  توسط   |