تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

صبحی، نگاهم می‌افتد به پسربچه‌ ای که توی پیاده‌رو کنار مغازه‌ای خوابش برده و کنارش دسته‌ی فالهایش افتاده. و با خودم می‌گویم نکند این همان فرهاد باشد که آن بار که ازش فال خریدی، بهش قول داده‌بودی دفعه‌ی بعد عیدی بی‌موقع هم بدهی؟... و دلم مچاله می‌شود. و با خودم می‌گویم نکند این همان پسربچه‌ای باشد که توی همین پل‌هوایی کنار خیابان دیده‌بودی، که یک دستش فال‌هایش بود و داشت با ماشین کوچکی بازی می‌کرد. و وقتی ماشین از دستش در رفت و زیادی جلو رفت، با چه خجالتی قاپش زد و قایمش کرد توی جیبش. و آن نگاه رمیده که از صد تا فحش بدتر بود...

 و رویم را برمی‌گردانم، از این غصه‌ی اول روز. و یادم می‌رود. عصر که نگاهم دوباره به یک دستفروش دیگر می‌افتد، با خودم می‌گویم این نگاه دلسوز بی‌فایده هم فقط برای فریب خودت خوب است. برای آن حس ارضای احمقانه که وظیفه‌‌ی مقدس دیدن و دل‌سوزاندن را به نحو احسن انجام داده‌ای. تازه آن آقا و آن خانم بی‌درد که از کنارت رد شدند، نگاه مسئولانه و دلسوزت را دیدند. چی از این بهتر؟... اه!

 

پ.ن: تو مثل لاله‌ی پیش از طلوع دامنه‌ها/ که سر به صخره سپارد/ غریبی و پاکی...

      

      شاعرش مرد! در این مرز پرگهر شاعرکش...

       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 22:44  توسط   | 

می‌دانی، گاهی حجم چیزهایی که دلم می‌خواهدشان، می‌ترساندم. حجم کارهای نکرده، آرزوها، رویاها... کمی از خودم فاصله می‌گیرم و به دویدن‌هایم نگاه می‌کنم. به خستگی‌ها، کارهای بی‌فایده، بی‌معنی. به وقت سوزاندن‌ها، ترس‌ها، دست دست کردن‌ها. و سعی می‌کنم به یاد بیاورم که چه هستم و دلم می‌خواست چه باشم.

 به کتابهای نخوانده فکر می‌کنم، فیلم‌های ندیده، به آن همه چیزهایی که نمی‌دانم. به راه‌های نرفته، به سفر. به این همه جای همین ایران که ندیدم و دلم برای دیدنشان پر می‌زند. و باز هم از خودم فاصله می‌گیرم و می‌بینم که یکی صبح و عصر نشسته توی مسافرکش‌های اسقاطی این شهر دودگرفته و دلش را به برگ زردی خوش کرده که کنار درختچه‌ی بیجانی افتاده، به پروانه‌ای که یک لحظه راهش را میان چهارراه گم کرده و یا نسیمی که لحظه‌ای آمده و رفته.

 می‌دانی سخت است احساس کنی که عقب افتادی. که گرفتار رخوتی شده‌ای که نمی‌دانی برای چیست. که دیگر هیچ چیز آنقدر بر سر شوقت نمی‌آورد که تکانی بخوری. که همیشه دیر می‌کنی و فرصت از میان انگشتهایت می‌سُرد و قطره قطره می‌چکد روی زمین.

 با خودم می‌گویم همه‌اش تقصیر تو نیست. آخر مگر نباید کار کنی و این پول لعنتی مایه‌ی حیات را داشته باشی؟... و البته تقصیر تو هم هست که تنبلی می‌کنی و ساعت‌ها را به هم می‌دوزی و یادت می‌رود چه چیز مهم است و چه چیز نیست.

 گاهی در رویاها جزیره‌ای را می‌بینم که هیچ چیز ندارد. جز دریا و آفتاب و ماسه، و کتاب. کتاب‌های کهن نخوانده، حرف‌های نشنیده، چیزهایی که باید بدانم و نمی‌دانم. و موسیقی‌هایی که باید بشنوم و نشنیده‌ام. و فیلم‌هایی که باید می‌دیدم و ندیده‌ام. گاهی دلم می‌خواهد زمان را نگه می‌داشتم و در آن جزیره می‌ماندم و تمام می‌شد این همه ترس از ندانستن، نفهمیدن...

 گاهی در رویاهایم یک کوله‌پشتی می‌بینم که هر بار کتابی تویش می‌گذارم و... سفری به جای بکری.

  شاید، برای منی که نه همتش را دارم، نه پایش را، نه رفیقی که یاری‌ام کند در نترسیدن و شکستن قفس روزمرگی و پرواز، این‌ها همیشه در همان رویاها بمانند.

شاید، نمی‌دانم.

پ.ن: پرنده در قفس خویش

        به رنگ و روغن تصویر باغ می‌نگرد.

        پرنده می‌داند

        که باد بی نفس است

        و باغ تصویری‌ست.

        پرنده در قفس خویش

        خواب می‌بیند.

      

        ه.الف.سایه

       

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 1:20  توسط   | 

بوی چای عصر. تاریکی غروبِ نزدیک. پیچک روی دیوار زشت سیمانی، آن دور‌های پنجره. بوی سیگار میز کنار دستی، سردرد و سرگیجه. ساعت پنج. کارت خروج و صدای سوت دستگاه و خسته نباشید و خداحافظ. و لبخند. درآوردن موبایل از سایلنت و انداختن کیف روی دوش و قدم‌های بلند. سربالایی گاندی و پله‌ها. مغازه‌ها. گربه‌ها و آشغال‌ها. تاریکی نزدیکتر. کوچه‌ی فرعی، و بعد ولیعصر. تاریکی. صندلی‌های حصیری و چوبی باغ و پاندورا. ونک و شلوغی. ملاصدرا. صف خطی‌های پونک. صدای زنی که از توی ضبط می‌خواند: همچو فرهاد بود کوهکنی پیشه‌ی ما... پل عابر پیاده با آن پله‌های تمام نشدنی. و پله‌های مؤسسه. هلو اوری بادی... فاین تنکس، اند یو؟... تیچر دفترا رو نمی‌بینید؟ تیچر ما بلد نیستیم! تیچر کیفمون پیدا شد، زیر مبل بود! تیچر ما دفترمون رو جا گذاشتیم. سرویسمون زود اومد، هول شدیم. تیچر اینا میزو تکون می‌دن، می‌شه جای ما رو عوض کنین؟... بای تیچر... آسمان بی ابر. ماه کامل. کلیدی که توی در می‌چرخد. ۴۴ پله. سلام. لباس‌ها روی تخت. شام و روزنامه‌های نخوانده‌ی روی میز. مانیتور. کیبورد چرک گرفته. امروز برایم چه نوشته‌ای؟... باز هم درس‌های نخوانده. آخر شب. ایف یو گو اوٍی... بات ایف یو اِستی... و گاهی اشک... و خواب.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 23:0  توسط   | 

 دیدی که وقتی حمله‌ی درد بیاد و بره، چه آرامشی هست؟... مثل شب‌های شش سالگی. وقتی از زیر پتوی بخور درمی‌اومدیم ( و چه سخت بود و نفس گیر، که با علی به زور بشینیم اون زیر و بخار و بوی ویکس رو تحمل کنیم. ) و بعد مامان می‌پیچیدمون زیر پتو ( همون پتوی پشمی آبی تیره با راههای زرد و قرمز که خوشگل اما زبر بود.) و من خیره به لامپ روشن راهرو نگاه می‌کردم و پشت پلک سنگین و نمناک از بخارم خنک می‌شد و خوابم می برد.

 دیدی وقتی درد می‌بُره و می‌ره، چه آرامشی هست؟... مثل وقتی که دکتر آمپول نمی‌داد. یا وقتی آمپول می‌زدم و مامان هم بعد از اینکه شربت‌های تلخ رو به خوردم می‌داد، دست از سرم برمی‌داشت و می‌ذاشت بخوابم.

 یا مثل اون وقتایی که معلم امتحان نمی‌گرفت. می‌اومد سر کلاس و می‌گفت درستون عقبه، باشه جلسه‌ی بعد. یا اینکه اصلا یادش می‌رفت. یا مثل اون روز، کلاس اول دبیرستان، که عربی ننوشته بودم و معلم بهم گفت تو که خطت خوبه، لیست کلاس رو بنویس. و یادش رفت دفتر منو ببینه.

 یا مثل عصرای تابستون یازده سالگی، که خونه‌ی آذین اینا بودم و همه‌اش ته دلم یه کوچولو ترس بود که خونه الان عصبانین یا نگران که دیر کردم، اما زنگ می‌زدن و اجازه می‌دادن یه کم دیگه با آذین مهمون بازی کنم.

یا مثل ظهر پنجشنبه‌ی دوازده- سیزده‌سالگی که از مدرسه می‌اومدم و مجبور نبودم خودم غذا رو گرم کنم، چون مامان بود. تازه عصرش هم قرار بود بریم بیرون.

یا شب پنجشنبه. که فرداش تعطیل بود. که فرداش قرار بود با مرضیه بریم کلاس نقد فیلم.

 مثل آروم شدن یه طوفان می‌مونه. مثل آفتاب بعد بارون. مثل وقتی در حیاط رو باز کنی و بوی تک غنچه‌ی محمدی باغچه رو حس کنی. مثل یه نفس راحت. مثل وقتی آخر شب از خستگی توی تخت فرو می‌ری.

 یادت می ره که چه سخت بوده، چه نفس گیر بوده درد. چه خوبه، وقتی که درد دست برمی‌داره و می‌ذاره نفس بکشی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 16:1  توسط   | 

- آه ای غریبه‌ی بیچاره!

 چه می‌کنی وقتی از گرسنگی به گریه می‌افتی؟

- از آسمان و پف ابرها

 برای خود نیمرو درست می‌کنم، آقا!

- آه ای غریبه‌ی بیچاره!

 وقتی سوز و سرما از تپه‌ها می‌آید، چه می‌پوشی؟

- با آرزوهای رنگین، با نرگس و نسرین

 لباس گرم برای خودم می‌دوزم آقا!

- آه ای غریبه‌ی بیچاره!

 وقتی دوستت بار سفر می‌بندد، چه می‌کنی؟

- آه، تنها آن وقت حس می‌کنم

 که بیچاره‌ام آقا!

 

شل سیلوراستاین- جایی که پیاده رو تموم می‌شه-  ترجمه‌ی رضی خدادادی

 

پ.ن: هی! یادت باشه که تنها نیستی! همه اینو یادشون می‌ره و خیال می‌کنن با درد خودشون تنهان. بعدش می‌رن زیر دوش گریه می‌کنن که همه فکر کنن اون چشای قرمز واسه آب داغه. یا می‌شینن زل می‌زنن به مانیتور تا کسی اشکای درشتی رو که شلوارشون رو لک می‌کنه نبینه. اما یادت باشه... من می‌دونم. دوستت دارم و حواسم بهت هست. حواست هست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 1:45  توسط   | 

 گاهی شاعری، از عمق عمیق دلتنگی‌هایش، چیزهایی می‌گوید که اگر هزار و هزاران بار ناپاک‌ترین دست‌ها کلماتش را دستکاری کنند و غبار سالیان هم بر آنها بنشیند، سالیان ریا و کم عمقی و سطحی‌گری، باز هم، مثل نگینی در لجن می‌درخشد. باز هم آنقدر با تو آشناست که...

 در این روزها که باید عصیان فروغ را پسندید و صلابت شاملو را، من هنوز هم سهراب را دوست دارم، با آن شفافیت شگفت‌انگیزش، نرمی نایابش، مهربانی بی دریغش.

 که می‌دانم و می‌فهمم که از سر نفهمیدن نبود، و یا خود را به ندیدن زدن. که سخت است که آرام بمانی و روشن، و امیدوار.

 من این کلمات سهراب را دوست دارم. و همیشه در رویاهایم پرسه‌های پسرکی را می‌بینم، در باغ‌های اطراف کاشان. پسرکی لاغر و بلند و آرام، که زاغچه‌های سر مزرعه را هم جدی می‌گیرد.

 در شب تاریک، که با نور هزاران چراغ هم روشنی نمی‌بینی، چه خوب است شنیدن این‌ها و دریافتن اینکه در این نیاز به رفتن، تنها نیستی. نه... نیستی.

« بوی هجرت می‌آید:

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

...

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

 که به اندازه‌ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند...»

 

پ.ن:   آه اگر روزی صدای تو / گوشه‌ی آواز من باشد

         قلعه‌ی سنگین تنهایی/ چاردیوارش ز هم پاشد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 0:24  توسط   | 

عصر، توی اتوبان مدرس، گیر کرده میون اون همه ماشین و اون همه آدم شتابزده، دلم هوای سفر کرد. اینکه عصر راه بیفتی و غروب جاده ی مه گرفته رو ببینی و یه حس شیرین رسیدن هم تو دلت باشه... چشمم افتاده بود به یه اتوبوس ترمینال بیهقی، با اون شیشه‌های بلند دودی. با مسافرهای بی‌صبری که سرشون رو به پنجره‌ها تکیه داده بودن...

 

پ.ن:خوبم. گرچه نمی‌دونم چرا احساس وظیفه کردم که اینو اینجا اعلام کنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 0:32  توسط   | 

نمی‌‌دونم از اینکه همین امشب که قراره فرداش یه هفته‌ی دیگه شروع بشه، از اون بی‌حسی و بی‌تفاوتی در اومدم؛ خوشحال باشم یا...

 یا بترسم. از تلخی که پاورچین پاورچین داره از راه می‌رسه- صدای پاشو می‌شنوم- ، از دلتنگی، از بهونه‌گیری‌های نفس گیر...

 اما، ترجیحش می‌دم به روزهایی که یه « واسه‌ی چی» دیوونه کننده آزارم می‌ده.

...

 پس چرا بارون نمی‌یاد؟

 
+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 0:52  توسط   | 

 نور نارنجی روی برگهای چنار روبه‌روی خانه.

 و گنجشکهای شلوغ ساعت پنج عصر...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 17:4  توسط   |