صبحی، نگاهم میافتد به پسربچه ای که توی پیادهرو کنار مغازهای خوابش برده و کنارش دستهی فالهایش افتاده. و با خودم میگویم نکند این همان فرهاد باشد که آن بار که ازش فال خریدی، بهش قول دادهبودی دفعهی بعد عیدی بیموقع هم بدهی؟... و دلم مچاله میشود. و با خودم میگویم نکند این همان پسربچهای باشد که توی همین پلهوایی کنار خیابان دیدهبودی، که یک دستش فالهایش بود و داشت با ماشین کوچکی بازی میکرد. و وقتی ماشین از دستش در رفت و زیادی جلو رفت، با چه خجالتی قاپش زد و قایمش کرد توی جیبش. و آن نگاه رمیده که از صد تا فحش بدتر بود...
و رویم را برمیگردانم، از این غصهی اول روز. و یادم میرود. عصر که نگاهم دوباره به یک دستفروش دیگر میافتد، با خودم میگویم این نگاه دلسوز بیفایده هم فقط برای فریب خودت خوب است. برای آن حس ارضای احمقانه که وظیفهی مقدس دیدن و دلسوزاندن را به نحو احسن انجام دادهای. تازه آن آقا و آن خانم بیدرد که از کنارت رد شدند، نگاه مسئولانه و دلسوزت را دیدند. چی از این بهتر؟... اه!
پ.ن: تو مثل لالهی پیش از طلوع دامنهها/ که سر به صخره سپارد/ غریبی و پاکی...
شاعرش مرد! در این مرز پرگهر شاعرکش...