انگار که یکدفعه برگردی به پشت سرت نگاه کنی، و یکی را ببینی که مثل آن شوالیهی ترحمبرانگیز قصهها، در خیالش با همهی زشتیهای دنیا میجنگد. و تو که از او گذشتهای، و بیرون آمدهای، ببینیش که انگار دارد با خودش حرف میزند، در خودش میپیچد، بیدلیل میخندد و بیدلیل میگرید... و ببینی چقدر شبیه توست.
یا مثل بچهای که چهار تا اسباببازی تکراری جلویش گذاشتهاند، هیچ وقت خسته نمیشود از بازی. بزرگترها نگاهش میکنند، لبخند میزنند، که چه خوب، که دلش خوش است.
دارم از خودم میترسم. گفتهبودم اینرا نه؟ گفتهبودم.
آدمها نیازمند تاییدند. نیازمند شباهت. نیازمند آشنایی. حتی تلاش خیلیها برای متفاوت بودن، و برای جلب نظر دیگران، برای بهدست آوردن همان تایید لعنتیاست.
و من، هرچه میگذرد، از این بیشباهتی، از این بیآشنایی، از این همه نگاه که غریبه شدهاند دیگر -حتی نزدیکترین نگاهها- بیشتر میترسم.
مثل این میماند که بعد از تمام کردن مدرسه، تنها دوستت را ناگزیر، فقط توی مهمانیها و خیابانها دیدهباشی و حس کردهباشی که دیگر از جنسش نیستی. که هرکدام به راه خود رفتهاید.
توی این غریبهگی، این بیآشنایی، میان این همه شباهت کوچک و باز هم یک عدم شباهت بزرگ، باید قوی بود. قوی و مصمم. باید پشتت به کسی، چیزی گرم باشد. که راه خودت را بروی. به رغم این همه غریبهگی، این غربت همیشهگی.
اما من، قوی نیستم. اطمینانی نیست که پشتم باشد. و یا لبخندی که بگوید درست رفتی، باز هم برو.
میترسم که دن کیشوت باشم، میترسم که همان بچه باشم، با اسباببازیهای کوچکش.

