تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

انگار که یک‌دفعه برگردی به پشت سرت نگاه کنی، و یکی را ببینی که مثل آن شوالیه‌ی ترحم‌برانگیز قصه‌ها، در خیالش با همه‌ی زشتی‌های دنیا می‌جنگد. و تو که از او گذشته‌ای، و بیرون آمده‌ای، ببینیش که انگار دارد با خودش حرف می‌زند، در خودش می‌پیچد، بی‌دلیل می‌خندد و بیدلیل می‌گرید... و ببینی چقدر شبیه توست.

 یا مثل بچه‌ای که چهار تا اسباب‌بازی تکراری جلویش گذاشته‌اند، هیچ وقت خسته نمی‌شود از بازی. بزرگترها نگاهش می‌کنند، لبخند می‌زنند، که چه خوب، که دلش خوش است.

 دارم از خودم می‌ترسم. گفته‌بودم این‌را نه؟ گفته‌بودم.

 آدم‌ها نیازمند تاییدند. نیازمند شباهت. نیازمند آشنایی. حتی تلاش خیلی‌ها برای متفاوت بودن، و برای جلب نظر دیگران، برای به‌دست آوردن همان تایید لعنتی‌است.

 و من، هرچه می‌گذرد، از این بی‌شباهتی، از این بی‌آشنایی، از این همه نگاه که غریبه شده‌اند دیگر   -حتی نزدیک‌ترین نگاه‌ها-  بیشتر می‌ترسم.

 مثل این می‌ماند که بعد از تمام کردن مدرسه، تنها دوستت را ناگزیر، فقط توی مهمانی‌ها و خیابان‌ها دیده‌باشی و حس کرده‌باشی که دیگر از جنسش نیستی. که هرکدام به راه خود رفته‌اید.

 توی این غریبه‌گی، این بی‌آشنایی، میان این همه شباهت کوچک و باز هم یک عدم شباهت بزرگ، باید قوی بود. قوی و مصمم. باید پشتت به کسی، چیزی گرم باشد. که راه خودت را بروی. به رغم این همه غریبه‌گی، این غربت همیشه‌گی.

 اما من، قوی نیستم. اطمینانی نیست که پشتم باشد. و یا لبخندی که بگوید درست رفتی، باز هم برو.

  می‌ترسم که دن کیشوت باشم، می‌ترسم که همان بچه باشم، با اسباب‌بازی‌های کوچکش.

 

 پ.ن: باز هم... گاهی بیا و پشت سرم لحظه‌ای بمان...
+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 0:43  توسط   | 

و خرقه‌ی تبرک من

دستهای توست

پس

گاهی بیا و پشت سرم لحظه‌ای بمان

دستی به روی شانه‌ی من بگذار

تا از فراز شانه‌ی من

این سطرهای درهم و برهم

این شعرهای مبهم و خط خورده‌ی مرا

در دفترم بخوانی

تا سطرهای تار روشن شوند

تا من قلم به دست تو بسپارم

تا تو به دست من بنویسی...

 

قیصر امین‌پور

 

 

دستهای تو...

پس، گاهی بیا و ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 23:43  توسط   | 

حرفها تکراری‌اند برای گفتن، خوب من! گاهی آنقدر تکراری که من را هم از من به وحشت می‌اندازند. و از این گره‌ای که هی تنگ‌تر می‌شود و تنگ‌تر می‌شود. و از خودم که هر روز و هر روز تکرار می‌شوم و هی فریب و هی فریب...

 حرفها تکراری‌اند، خوب من. اما دلم می‌خواهد بگویمشان. شاید به زبانی دیگر، به فریبی دیگر.

 امروز کنار دستم یکی داشت توی تلفنش داد می‌زد که می‌آیی برویم کویر لوت؟ و داشت از دوستش می‌پرسید که فیلم « خیلی دور، خیلی نزدیک» را دیده یا نه، که مناظرش شبیه همانجاست و...

 و من حالا، نشسته‌ام اینجا و مقدمه‌ی تار حسین علیزاده را گوش می‌کنم، از آلبوم زمستان. و به روزی فکر می‌کنم که کم‌کم می‌میرد و شبی که برمی‌آید و سوسوی چراغ‌ خانه‌های روستایی کویر و صدای رقص برگها با نسیم شب و بوی چوب و نوای تار...

و یاد آن شبهای تهی می‌افتم که هی تار گوش می‌دادم و چشمها را می‌بستم و به روزی فکر می‌کردم که می‌میرد و شبی که بر می‌آید و ... هی می‌چرخیدم در خیال. هی می‌چرخیدم...

 حرفها تکراری‌اند خوب من، رویاها هم. اما دلم می‌خواهد بگویمشان.

 اهمیتی ندارد. شاید من همین رویای تکرارشونده باشم، که هی در شب‌های تهی تکرار می‌شوم، بی‌اینکه تعبیری باشد. اهمیتی ندارد. می‌خواهم برایت بگویم. می‌خواهم بچرخم، بچرخم...

 بیا با هم برویم کویر لوت.

 

پ.ن: قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود/ پس بی جهت بهانه میاور/ که راه، دور / و خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست! / نه! / دیگر فراقی نیست/ حالا بگذار باد بیاید/ بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان/ شاعر شویم/ دیدار ما به همان ساعت معلوم دل نشین/ تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید/ تا چراغ و شب و اشاره بدانند/ که دیگر ملالی نیست...          سید علی صالحی
+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 22:11  توسط   | 

 پر پرواز ندارم/ اما دلی دارم و حسرت درناها / و به هنگامی که مرغان مهاجر/ در دریاچه‌ماهتاب / پارو می‌کشند/ خوشا رها کردن و رفتن!

 خوابی دیگر/ به مردابی دیگر/ خوشا ماندابی دیگر/ به ساحلی دیگر/ به دریایی دیگر!

خوشا پر کشیدن/ خوشا رهایی،/ خوشا اگر نه رها زیستن/ مردن به رهایی!

آه این پرنده / در این قفس تنگ/ نمی‌خواند.

 

احمد شاملو

 

*پ.ن: اگه می‌شد، اگه، می‌شد، پرنده می‌شدم. پرنده‌ی مهاجر می‌شدم که تا دل بستنن بخواد آغاز بشه، دل بکنم، ناگزیر. خونه‌ام روی باد بود، و دلم... و همیشه دلتنگ بودم. و همیشه بی‌قرار. و بلند می‌پریدم، که نه دامی باشه، نه صیادی، و نه قفسی.  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 20:18  توسط   | 

از کران تا به کران لشگر ظلمست ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشانست...

...

  این اگر یادم بماند، همین ازل تا به ابد را می‌گویم، آسانتر می‌شود همه چیز. نبودنت، آسمانی که نمی ‌بارد، روزهای طولانی شبیه به هم، برگهای رنگارنگی که امسال برشان نمی‌دارم از روی زمین...

 آسان می‌شود. آسان می‌شود...

 فقط... کاش یادم بماند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 23:35  توسط   | 

 

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تو‌ اش

نیست

به جز

باد  

به دست...

                                                                                

 

پ.ن : درخت کوچک من/ به باد عاشق بود/ به باد بی‌سامان/ کجاست خانه‌ی باد؟/ کجاست خانه‌ی باد...

 

       

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 12:50  توسط   |