تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

                          http://www.drippinglotus.com/images/041218_lonely_tree-thumb.jpg

 

 

این روزها

انگار پوست نگاهم نازک شده ؛

طاقت نمی‌آورم دیگر

 زبری نگاههای نامهربان را.    

    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 1:37  توسط   | 

دلم تنگ شده برای اینکه شعری را زمزمه کنم، یا قلم و کاغذ که به دستم بیفتد، با کلماتش، دیوانه شوم. خیلی وقت است که شعری نخوانده‌ام که آتش بزند به جان آدم. که هوایی کند، که سبک کند، برهاند.

 دلم تنگ شده برای اینکه یک قطعه موسیقی گمنام مستم کند.

 دلم تنگ شده برای اینکه یکی را تا آخر دنیا دوست داشته‌باشم، و نترسم از نگاهش، از قضاوتش، از دنیای پنهانش.

دلم تنگ شده برای اطمینان، برای آسودگی، برای اعتماد.

پ.ن: هر جوری که بشه، راه ورود اسپم‌ها و هرزنامه‌ها رو به میل باکسم می‌بندم، اما بازم هستن. ترجیح می‌دم نامه‌ای نرسه، تا اینکه با اشتیاق میل باکس رو باز کنی و ببینی: ددری دییی! 123 گریتینگ کام برای فلان جشن مسیحی های شونصد هزار کیلومتر دور از من، برای من نیمچه مسلمون بدبخت جهان هشتصدمی ریمایندر فرستاده.

پ.ن.ن : گاهی به یاد من باش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 0:55  توسط   | 

آیدا تازه آمده توی کلاس. به بچه‌ها می‌گویم هر نیم ایز آیدا، اند شی ایز یور نیو فرند... می‌رود ته کلاس می‌نشیند. و تمام کلاس را لبخند می‌زند، از اول تا آخر.

 آیدا، همنام عروسک بچگی‌هایم، می‌دانی که آن لبخندت، آن موهای انبوه و ابروهای هلالی کم‌پشت، برایم چه غنیمت بود؟ انگار که بدانی یکی هست. یکی که نگاهش مهربان و مشتاق است، عیبجو و بهانه‌گیر نیست. می‌دانی چقدر دلم می‌خواهد بغلت کنم؟ می‌دانی چقدر دلم می‌خواهد خم شوم و از ارتفاع بلند تو به دنیا نگاه کنم؟ تو که آمدی توی آن جمع غریبه و آن همه آشنا بودی؟...

 آیدا... بیا و یادم بده دوباره آشنا بودن را. بیا، که خسته‌ام از این غریبه‌گی مدام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 0:48  توسط   | 

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما

چونان که بایدند

نه بایدها...

 

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می‌خورم

 

عمری‌است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می‌کنم:

باشد برای روز مبادا!

...

...

 

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما

چونان که بایدند

نه بایدها...

هر روز بی تو

روز مباداست!

 

 

 قیصر امین پور

 

 

 

 پ.ن: ...

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 0:31  توسط   | 

 همیشه پشیمان می‌شوم از گفتن خداحافظ. تا دور می‌شوی، تا دیگر صدایت نیست، تا دیگر من هستم و حجم خالی بدون تو بودن... همیشه پشیمان می‌شوم. و دلم می‌خواهد، آن شانه‌ها کمی بچرخند و لبخندت دوباره روشن کند همه جا را...

 آنچه از تو دارم را، آنچه به شهادت از تو دارم را، به کی نشان بدهم؟ به کی بگویم که تو هستی؟ به کی بگویم که تو را دارم؟

 دنیا ایستاده روبه‌رویم و پوزخند می‌زند. دنیا هزاران دلیل محکمه پسند دارد که به من بخندد. به تو بخندد. و من دستها را باز می‌کنم و ... چه دارم؟ گاهی اشک و همیشه دلتنگی.

بیا و دوباره بگو سلام... بیا که بساط همه‌ی محکمه‌ها را بر هم بزنیم، که بودنت، مرا از بودن دنیا هم بی‌نیاز می‌کند.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 0:16  توسط   | 

 مریم عاشق پزشکی بود. نه از این‌ها که زرق و برق پزشکی چشمشون رو گرفته‌باشه، و نه از اونا که پاپا و ماما از بچگی خانوم دکتر صداش زده‌باشن. دختر ساده‌‌ی ما همیشه از رویاش می‌گفت. از این می‌گفت که اگه دکتر بشه و بره تو یه بیمارستان، چقدر رعایت حال بیمارها رو می‌کنه و... چه عشقی داشت برای کمک کردن. همیشه غصه‌اش بود که چرا دکترها انقدر بی‌عاطفه شدن. و من به اون چشمهای سیاه مهربون و گرم، اون نگاه همیشه شرمگین و اون شور و حرارتی که وقتی از رویا می‌گفت تمام وجودشو می‌گرفت، لبخند می‌زدم. لبخندی که چقدر بچه‌ست این دختر ماه، و چه خوش خیاله. رویای خودم از دست رفته‌بود. و از دست رفتن رویا برام شده بود قانون.

 سال اول قبول نشد. سال دوم هم رتبه‌اش خوب نبود. بیشتر از این هم ازش انتظار نداشتم. خودش هم با وجود اون همه علاقه، واقع‌بین بود. می‌دونست که امکان قبولیش تو دانشگاه سراسری نیست. بنابراین یه رشته‌ی لیسانس رو تو سراسری انتخاب کرد، دو ترم مرخصی گرفت و نشست به خوندن برای آزاد. یادمه بعد از کنکور، به خودش امیدوار بود. من هم بودم. اما بعد از این که نتیجه‌ها رو اعلام کردن، توی هیچ رشته‌ای قبول نشده‌بود. نه حتی انتخاب دوم و سوم و نه انتخاب چهارم که دیگه همه قبول می‌شن. خودش باورش نمی‌شد. سال 82 بود گمانم...

 دیشب، تو روزنامه چشمم افتاد به این. و به مریم فکر کردم که الان داره تو شهرستان همون رشته‌ی لیسانس رو می‌خونه. و به مهرداد فکر کردم که همین هفته‌ی پیش تو بیمارستان بستری بود و دکترش فقط ده میلیون هزینه‌ی جراحی قلب ازش گرفت. بگذریم از هزینه‌ی بیمارستان.

 می‌دونی، از بین بردن رویاها آسونه. شاید لبخند بزنی که تو سرزمینی که زندگی و مرگ آدم‌ها به سلام و صلوات بنده، رویا کیلویی چند؟ اما من باز هم به رویا فکر می‌کنم. به آدمهایی که می‌تونستیم باشیم و نشدیم. به راهی که می‌خواستیم بریم و جلو روشو سد کردن. به آدمهای ناشایسته، به آدم‌های بی‌رویا، راه دادن. و رویاهای ما هم... تا کی تو این شب تیره، به این رویاکُشی تن می‌دیم، خدا می‌دونه. تا کی، تو این شب تاریک دست به دیوار به انتظار روزنه می‌مونیم؟ بی‌چراغ؟ بی‌رویا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1384ساعت 17:24  توسط   | 

                   http://ww2010.atmos.uiuc.edu/guides/mtr/svr/comp/out/gust/gifs/mrvis1.gif 

 اولین دقایق بارونی دوشنبه‌است. خیلی چیزا هست که به خاطرشون، حالم باید از فردا شب بهتر باشه. به جای صبح از ظهر می‌رم سر کار. عصرش نباید برم سر کلاس. پیاده می‌خوام وزرا رو برم پایین و از عطر فروشی شقایق برای خودم عطر بخرم، تنهایی. ( آخه معمولا یا با کسی بودم، یا کسی برام خریده!) بعدش قراره برم سینما. و بارون هم که هست... اما هر بایدی که شدنی نیست، هست؟

 آدم خوش‌خوابی هستم. معروفم به اینکه اگه با خیال راحت خوابیده‌باشم، اگه توپ هم در کنن، پلک باز نمی‌کنم. آره... تو بدترین ‌شبهای بی‌تابی هم، خواب مثل یه موهبت، یه مرهم، اومده سراغم.

 اما مرهم... نه درمان.

 می‌خوابم. و صبح، تمام بی‌تابی‌ها رو از یاد می‌برم. حتی از من دیشب تعجب می‌کنم. اما نشونه‌ای از اون من هست هنوز، تلخی. و چه بد می شینه تو وجود آدمها این تلخی.

 کاش بلد بودم برات بگم که چقدر بیداری سخته. که گاهی، فقط گاهی، چشم بستن و آروم بودن، چقدر خوبه. خیلی وقته که دلم می‌خواد بخوابم. اما نه از همین خوابهای فراموشی. و نه خوابی که وقتی بلند بشم ازش همه چیز راست و ریس شده‌باشه... نه.

کاش بلد بودم برات بگم که چه خوابی. دلم می‌خواد سرم رو بذارم رو بالش ابرها و بخوابم. ساعتها، روزها، یا سالها. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 0:50  توسط   | 

                               http://www.mattgroller.com

 توی این دایره‌ی کوچیک، منم و دلخوشی‌هایی. دلخوشی‌های بزرگی واسه من. بزرگ اونقدر که نمی‌تونم برات تعریفشون کنم. می‌ترسم تعریف کنم، اون‌وقت اندازه کلمات بشن، کوچیک و پیش‌پاافتاده. و بعدش دیگه سرپا موندن، خیلی سخته.

 وقتهایی می‌شه که انگار یکی با بی‌رحمی، همین دلخوشی‌ها رو  هم ازم می‌گیره. مثل این‌که عروسک کوچیک محبوب بچه‌ای رو ازش بگیری، بندازی تو کمد، و درشو هم محکم ببندی. وقتهایی می‌شه، که اونقدر بی‌رحم می‌شم، اونقدر بی‌رحم می‌شم که حال خودم رو هم بهم می‌زنم. اونقدر عاقل می‌شم، اونقدر واقع‌بین که...

 پشت این پنجره‌ی تنگ، روی این دیوار بلند، روی دیوار پشت آخرین شاخه‌ی درخت پیر، یه برگ کشیدم. گاهی توی تب، از یاد می‌برم که اون فقط یه نقاشیه، دل می‌بندم، امید می‌بندم... و گاهی به یاد می‌یارم.

 به خاطر لحظه‌های به یاد آوردن، برام دعا کنین. اون جور موقع‌ها سرپا موندن، خیلی سخته.

 

 

در این شب یلدا...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 1:38  توسط   |