محرم شده. و من هر سال که میگذرد، احساس میکنم دورتر شدهام. از نوحهها و علمها وکتلها. از گریهها و نعرهها و فریادها. حسین میان آنها نیست و هست. حسینی که میشناسم و نمیشناسم، و برایم بزرگ است (باید باشد!) و راز است و زیباست. حسین و آن شعر بلند عجیبش، آن غزل عاشقانهی تشنه و تبدارش.
هنوز، نومیدانه به دنبال کلمهای هستم، قطعه شعری، نوحهی غمگینی، که باز دلم را بلرزاند. که باز دلم کمی آرام شود که هنوز هم... به دنبال چیزی که غبار نگرفتهباشد. دروغ نباشد. بازی نباشد.
من از آن فریادها بدم میآید. از ادای گریستن ، از دیوانه بازیهایی که میگذارند به پای عشق.
من از عباس عباس گفتن بدم میآید، وقتی هر روز بچههایی را میبینم که اندوه میان خندهی چرک گرفتهشان، آدم را بیچاره میکند. من از عباس گفتن بدم میآید، و از گفتن اینکه بچهها عاشق عباس بودهاند.
من از حسین حسین گفتن، تنم میلرزد. از این که اگر دین ندارید دست کم آزاده باشید. من از آن رقص عاشقانهی غریب میترسم. از آن همه غربت میترسم، آن همه غربت میان نامرد مردم.
من از این امتداد غربت میترسم. من از این که حسین میان این همه نوحه و مرثیه و عزا که به نامش برپاست، غریب است.
من بدم میآید از این که هر روز و هر روز شانههایمان بیشتر میخمند از این همه سنگینی ستم، و ما، گروهی از ما، تنها چند روزی را از آزادگی میگوییم و نپذیرفتن بیداد. از حسین. و همین.
من سختم است گفتن از حسین. سختم است اشک ریختن برای حسین. راستش را بگویم؟ هرگز برای حسین گریه نکردهام. هر بار برای آن همه بلندی گریه کردهام. و برای این دستان همیشه کوتاه. هر بار دلم گرفته از غربت، غربت، غربت...
هر روز عاشورا و هر زمینی کربلاست. و ما میان این همه عاشورا، این همه کربلا، انگشت را دیدهایم و ماه را ندیدهایم. و حسین، چه غریبانه به ما مینگرد.
حد تو رثا نیست، عزای تو حماسهست/ ای کاست شان تو از این معرکه گیران...
حسین منزوی