تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

و در نگاه تو گلهای یاس می خشکند...

ببین که چقدر قشنگه، چه مغروره... ببین!

 

 

 پ.ن: توی تمام تصاویری که از خشم و جهل مسلمونها دیدم این روزها و این همه افسوس، هیچ چیز مثل دیدن مرد جوانی که توی تظاهرات آرام برن سوئیس، با نوای زیبا و آرومی می‌خوند صل الله علی محمد صلی الله علی النبی... و اون اشکی که می‌سرید روی صورت سرمازده‌اش، دلم رو به درد نیاورد. برام مهم نیست که این اشک و این نوای آروم به چه دلیلی بوده و این که اون تصویربردار بی ذوق چقدر زشت ناگهان زوم کرد روی صورتش، مهم اینه که این صحنه دوباره به یادم آورد که چه پابرجاست این جهل و ظلم و آگاهی چه منزوی و بی‌صداس، میون این همه فریاد... و جهان به خاطر حرص چند ده نفر داره به قهقهرا برمی‌گرده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 23:26  توسط   | 

                            http://www.wingwitt.com

 

 گفت پرده را کنار که می‌زنم و دراز می‌کشم روی تخت، آسمان سربی را که نگاه می‌کنم و ابرهای بی روزنه‌ی کدر را، با آن نوارهای گاه تیره... و پرنده‌ای که آن دور، روی آنتنی نشسته، و درختهای لخت زمستانی... دلم می‌گیرد. زندگی را با تمام بزرگی‌اش نفس می‌کشم، و سینه‌ام تحمل حجمش را ندارد. از گوشه‌ی چشم راستم، اشک سر می‌خورد و گوشم را، موهای کنار شقیقه‌ام را نمناک می‌کند.

 گفت به ابرها نگاه می‌کنم، به آسمان، و می‌گویم با خود، که این ابرها تا سرزمین او هم رفته‌اند؟ این آسمان مال او هم هست؟ بعد کوچک می‌شوم. کوچک و تک، انگار اوج می‌گیرم و از بالا نگاه می‌کنم، خانه‌مان را، شهر ابری‌مان را... و خودم را پشت این پنجره‌ی کدر، و او را که آن دورهاست...

 گفت به کوهها که نگاه می‌کنم، آنقدر دور و غبار گرفته و سپیدپوش، انگار که او پشت آن کوههاست – که می‌دانم که نیست- دلم می‌خواهد راه بیفتم و جاده‌ها را پیاده...

 گفت وقتی این موسیقی آرام و سنگین، ضربه‌های پیانو و نوای آرام ویولن‌سل هم هست، وقتی ناگهان پرنده‌ای خط سیاهی می‌کشد روی آسمان... انگار قلبم را در مشت گرفته‌باشی... دلم می‌خواهد او باشد، همین جا پشت سرم، سرش را بگذارد میان شانه و گردنم، و این سکون و سکوت آرام را ببیند... بعد بلند می‌شوم از جایم، دست می‌کشم روی بالش خیس، و ناگهان تهی می‌شوم. و هیچ چیز نیست، دیگر، هیچ چیز...

 

 دیگر چیزی نمی‌گوید. چیزی ندارم برایش بگویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 15:23  توسط   | 

                           و دستهای ما چه کوتاه.../ عکس از شرقیان 

 محرم شده. و من هر سال که می‌گذرد، احساس می‌کنم دورتر شده‌ام. از نوحه‌ها و علم‌ها وکتل‌ها. از گریه‌ها و نعره‌ها و فریادها. حسین میان آنها نیست و هست. حسینی که می‌شناسم و نمی‌شناسم، و برایم بزرگ است (باید باشد!) و راز است و زیباست. حسین و آن شعر بلند عجیبش، آن غزل عاشقانه‌ی تشنه و تبدارش.

 هنوز، نومیدانه به دنبال کلمه‌ای هستم، قطعه شعری، نوحه‌ی غمگینی، که باز دلم را بلرزاند. که باز دلم کمی آرام شود که هنوز هم... به دنبال چیزی که غبار نگرفته‌باشد. دروغ نباشد. بازی نباشد.

 من از آن فریادها بدم می‌آید. از ادای گریستن ، از دیوانه بازی‌هایی که می‌گذارند به پای عشق.

 من از عباس عباس گفتن بدم می‌آید، وقتی هر روز بچه‌هایی را می‌بینم که اندوه میان خنده‌ی چرک گرفته‌شان، آدم را بیچاره می‌کند. من از عباس گفتن بدم می‌آید، و از گفتن اینکه بچه‌ها عاشق عباس بوده‌اند.

 من از حسین حسین گفتن، تنم می‌لرزد. از این که اگر دین ندارید دست کم آزاده باشید. من از آن رقص عاشقانه‌ی غریب می‌ترسم. از آن همه غربت می‌ترسم، آن همه غربت میان نامرد مردم.

 من از این امتداد غربت می‌ترسم. من از این که حسین میان این همه نوحه و مرثیه و عزا که به نامش برپاست، غریب است.

 من بدم می‌آید از این که هر روز و هر روز شانه‌هایمان بیشتر می‌خمند از این همه سنگینی ستم، و ما، گروهی از ما، تنها چند روزی را از آزادگی می‌گوییم و نپذیرفتن بیداد. از حسین. و همین.

 من سختم است گفتن از حسین. سختم است اشک ریختن برای حسین. راستش را بگویم؟ هرگز برای حسین گریه نکرده‌ام. هر بار برای آن همه بلندی گریه کرده‌ام. و برای این دستان همیشه کوتاه. هر بار دلم گرفته از غربت، غربت، غربت...

 هر روز عاشورا و هر زمینی کربلاست. و ما میان این همه عاشورا، این همه کربلا، انگشت را دیده‌ایم و ماه را ندیده‌ایم. و حسین، چه غریبانه به ما می‌نگرد.

 

حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه‌ست/ ای کاست شان تو از این معرکه گیران...

 

حسین منزوی 

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 23:25  توسط   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 1:16  توسط   | 

 

 

 

 

                    http://www.misselsieproductions.org/pics/gallery/fence.GIF

 

 

 

بد عادتم کردی

با بودنت.

با نبودنت حالا چه کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 1:33  توسط   | 

جمعه سعید برام نقاشی کرد. تو نقاشی‌اش دریا کشید و قایق و یه آدم که سردش شده و شونه‌هاشو بالا کشیده. دو تا پرنده‌ی بزرگ کشید با یه عالمه پرنده کوچیک که بچه‌هاشونن و یه بچه‌‌ی بزرگتر از بقیه و یکی دیگه که اگه گفتم چرا اومده پیش مامان و بابا؟ چون می‌خواد بپرسه که این « ر» یعنی چی. و باز یه عالمه پرنده‌ی کوچیک اون‌ور آسمون که رنگشون فرق داشت و مامان باباشون نبودن، رفته بودن شکار. و یه کله‌ی گرد آبی با گوشهای زرد و دو تا بیضی کج و کوله کنارش. اگه گفتم این چیه؟... فرشته؟ آره؟ وای سعید! تو از کجا می‌دونستی که من انقدر فرشته دوست دارم؟ واای سعید! خیلی مرسی!... ( سر تکون می‌ده: اه اه... خیلی عشقولانه شد! بذار برم در رو ببندم!) ... این چیه؟ یه مربع بزرگ قهوه‌ای پایین فرشته‌ها و پرنده‌ها که عرض صفحه را کاملا گرفته و کناراش کج و معوجه و چشم و ابرو هم داره. نمی‌دونم سعید، یه راهنمایی... این رئیس ایناست... نمی‌دونم سعید، اولش چیه؟ حرف اولش؟... خ... خ؟ خر؟ خرمگس؟ خرمالو؟ خاک؟ خنجر؟... نچ...( حق به جانب نگاهم می‌کنه) خداست دیگه!

 خدای منم یه شکلی داشت یه موقع‌هایی سعید. ذوق زده سعی کردم برات تعریف کنم، اما خوشت نیومد انگار. ولی یادمه که هیچ وقت نقاشیش نکردم. کاش می‌کردم نه؟ کاش الان اون نقاشی رو داشتم و می‌زدمش به دیوار و شبایی مث امشب بهش نگاه می‌کردم.

مرسی سعید، که نقاشیتو هدیه کردی بهم. می‌زنمش به دیوار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 0:57  توسط   |