من دلم گرفته. از یک چیزهای احمقانهای که نگو. با این که دیروز رفتم نیاوران و چه قشنگ و خوب بود. و چه آفتابی و چه بعدازظهری… با این که چند روز دیگر تولدم است و بهار است و درختها دیگر سبز شدهاند و سفال سبز خریدهام برای هفتسین.
دلم گرفته.
شاید چون یکشنبه هم باید بروم سرکار. یا شاید جون مامان بدجوری سرما خورده.
یا شاید چون این گوشهی سمت چپ را نگاه میکنم و میبینم این سه تا لینک اول که آن همه دوستشان داشتم، دیگر نمینویسند.
توی این غروب جمعه، من دلم گرفته. شاید چون اتفاقی نمیافتد که آن جاهطلبی وحشتناک آرام بگیرد! میدانم… میدانم که خندهدار است.
از روزهای سخت سال جدید میترسم. از چالشهای تازه، از مسئولیتهای تازه.
امروز با خودم میگفتم، آخر آخرش این است که سالها میگذرد. با همین روزها و شبهای بیشتر وقتها سخت و تلخ. با این همه زیبایی که تحملشان سخت است. و این همه زشتی و حماقت که تحملشان سختتر. با خودم گفتم مثل این دو سه سال سخت، همهاش میگذرد. سخت است، اما خوبیش این است که تمام میشود. مثل همین امروز که یک لحظه گفتم هی... یک سال گذشت. آن همه روزهایی که تک به تک حسشان کردی. خوبیش این است که تمام میشود.
و من چقدر به این پایان، مشتاقم.

