تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

 من دلم گرفته. از یک چیزهای احمقانه‌ای که نگو. با این که دیروز رفتم نیاوران و چه قشنگ و خوب بود. و چه آفتابی و چه بعدازظهری… با این که چند روز دیگر تولدم است و بهار است و درختها دیگر سبز شده‌اند و سفال سبز خریده‌ام برای هفت‌سین.

 دلم گرفته.

 شاید چون  یکشنبه هم باید بروم سرکار. یا شاید جون مامان بدجوری سرما خورده.

 یا شاید چون این گوشه‌ی سمت چپ را نگاه می‌کنم و می‌بینم این سه تا لینک اول که آن همه دوستشان داشتم، دیگر نمی‌نویسند.

 توی این غروب جمعه، من دلم گرفته. شاید چون اتفاقی نمی‌افتد که آن جاه‌طلبی وحشتناک آرام بگیرد! می‌دانم… می‌دانم که خنده‌دار است.

 از روزهای سخت سال جدید می‌ترسم. از چالش‌های تازه، از مسئولیت‌های تازه.

 امروز با خودم می‌گفتم، آخر آخرش این است که سالها می‌گذرد. با همین روزها و شبهای بیشتر وقتها سخت و تلخ. با این همه زیبایی که تحملشان سخت است. و این همه زشتی و حماقت که تحملشان سخت‌تر. با خودم گفتم مثل این دو سه سال سخت، همه‌اش می‌گذرد. سخت است، اما خوبیش این است که تمام می‌شود. مثل همین امروز که یک لحظه گفتم هی... یک سال گذشت. آن همه روزهایی که تک به تک حسشان کردی. خوبیش این‌ است که تمام می‌شود.

 و من چقدر به این پایان، مشتاقم.   

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 19:4  توسط   | 

بچه‌هه دست مامان و بابایش را چسبیده و خودش را کمی بالا کشیده تا قدش به دستهای بلندشان برسد. سختش هست حتما، اما معلوم است که لذت می‌برد از راه رفتن. سرم را برمی‌گردانم و نگاهت می‌کنم. آرام با آرنجم می‌زنم به پهلویت، که یعنی نگاه کن! و لبخند.

 از تاکسی که پیاده می‌شوم، پیرزنی را می‌بینم که سر کوچه و تقریبا وسط خیابان ایستاده، پا چادر گل‌باقالی و قد خمیده و آن حال مستاصل، دلم نمی‌آید چیزی نگویم. چند قدم رفته را برمی‌گردم طرفش: مادر جون می‌خوای از خیابون رد شی؟ می‌گوید می‌خواهد برود ته خیابان و طاقت سربالایی را ندارد. منتظر تاکسی است. می‌گویم برود کمی بالاتر بایستد، اینجا وسط خیابان است آخر! دوباره چند قدم می‌روم و باز برمی‌گردم. می‌خواهم برایش تاکسی بگیرم که یکهو به ذهنم می‌رسد نکند با این ریخت و قیافه پول ندارد؟ نگاهش می‌کنم: پول داری مادرجان؟ ندارد! یک صدتومانی می‌دهم بهش و راهم را می‌کشم و می‌روم. تو کوچه تو بهم می‌خندی: پول نداشت؟ پس آن کیسه‌ی ذرت بوداده چی‌بود توی دستش؟ هه! می‌گویم بیا! یکبار توی عمرمان خجالت نکشیدیم از کمک کردن، خواستیم پیرزن از خیابان رد کنیم‌ها! مادرجان حسابی سیاهمان کرد!

 توی کوچه، نزدیکی‌های خانه، صدای درویشی می‌آید که چند روزی هست این طرفهاست. بلند می‌خواند و ته صدایش هم ای... بدک نیست: دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت... دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور... می‌گویم چه عجیب‌ها... مثل یک نکته می‌ماند که به آدم یادآوری کنند! بعد شانه می‌اندازم بالا: دو روز؟ یا هشت روز هفته؟ می‌خندیم.

 دور میدانک جلوی پارک راه می‌رویم. باد می‌آید. دم غروب است. روی لبه‌ی باغچه راه می‌روم و از تو می‌پرسم: یادت هست آن دفعه که اینجا ایستادم، زیر باران؟ با آن مانتوی پرپری و روزنامه‌ی زیر بغل و دوبطری دوغ؟! که هر کس رد می‌شد از آن نگاههای فقیه اندر سفیه می‌کرد و من باز شانه بالا می‌انداختم؟ می‌گویی همان دفعه که گریه‌ات گرفت؟ می‌گویم هوم؟ اوهوم... همان دفعه.

 من لحظه‌ها را حفظ می‌کنم دوست من. نه اینکه بنویسم یا چنگشان بزنم تا باد نبردشان. نه... اما حفظشان می‌کنم آن گوشه‌های ذهنم. هرچند می‌دانم وقتی تو نیستی، لحظه‌ها چه فرساینده‌اند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 0:56  توسط   | 

 این چه حس عجیبی است که سراغم می‌آید؟ وقتی خانه‌ام، وقتی توی تاکسی نشسته‌ام، یا توی ماشین، وقتی چسبیده‌ام به پنجره‌ی سمت چپ، پشت صندلی بابا.

 دلم می‌خواهد در را باز کنم و بدوم و بدوم و برسم به تو. و این خواستن نه منطق می‌پذیرد و نه هیچ چیز دیگر. تسلی ناپذیر است و تسلی ناپذیر است و تسلی ناپذیر...

 بعد انگار یکی محکم بکوبد به شانه‌ام که هی یارو! کجایی؟ کجایی؟... بعد یادم می‌افتد که هرچقدر بدوم هم، به تو نمی‌رسم. و این بدترین لحظه‌ی دنیاست.

...

 پس بی جهت بهانه میاور... که راه دور... و خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست...

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 2:33  توسط   | 

۱-       فردا روز زن است. روز جهانی زن. چندان از این روزهای جهانی و غیر جهانی دل خوشی ندارم. از این مثلا پررنگ کردن یک مسئله، از این توجه. از این مناسبت ساختن، بهانه ساختن.

۲-       اما گاهی راهی جز این نیست. بهانه لازم است تا حرکتی صورت بگیرد، تا یادآوری شود، راهی آغاز شود. باید روز کارگری باشد تا کارگرها برای گرفتن حقشان راه بیفتند. یا روز معلم، یا روز زن...

۳-        دلم می‌خواست توی این برنامه هایی که پرستو گفته شرکت کنم. قصدم این بود که فردا را مرخصی بگیرم که نشد. یک دفعه کلی کار ریخت سرم و من همیشه کم‌رو هم نتوانستم بگویم فردا نمی‌آیم.

۴-       داشتم فکر می‌کردم که... دلم می‌خواست می‌رفتم. برای اولین بار. همیشه چیزی هست که از این جور حرکتها دلسردم کند. می‌دانم که بالاخره ثمر دارد، اما خودم را میان آن آدمها پیدا نمی‌کنم، و این آزارنده‌ست...

۵-        بگذریم. فراتر از اینها، به این فکر می‌کنم که برای چه زنده‌ا‌م پس؟ برای چه کار می‌کنم؟ اگر قرار است این طور دربند باشم؟

۶-       ...

۷-       شوخی خدا را می‌بینی؟

         توی بی‌خدا را فرستاده برایم

          معجزه‌اش تویی. 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 0:26  توسط   | 

 عصر. عصر پنجشنبه. خانه به هم ریختگی روزهای خانه‌تکانی را دارد، اما این مثل همیشه کلافه‌ام نمی‌کند. شاید چون پرده‌ها را کنده‌ایم و نور پاشیده‌ توی اتاقها. نور آسمان ابری. شاید چون صدای یکریز و یکریز گنجشکها هم هست. شاید چون حواسم به بنفشه‌ها و پامچالهاست، و ماهی‌های قرمز بیچاره. و جوانه‌های بید کوچه پردیس، نزدیک ونک، که امروز از توی تاکسی دیدم. و جوانه‌های درخت جلوی خانه‌ی روبه‌رویی. همان خانه‌ی قدیمی یک‌طبقه که صاحب پیرش بین این همه آپارتمان، سرسختانه نگهش داشته.

 دارم چین پرده را باز می‌کنم. پرده‌ی دود گرفته که دستهایم را کرده عین ذغال! و خسته‌ام، اما غمگین؟ نه... از آن شنبه که توی پیاده‌روی غربی گیشا دستفروشها را دیدم و نور بهاری صبح را و آن یکی که شلوار خانه می‌فروشد و مثل پارسال ازش شلوار خاکی کوتاه خریدم، از آن غروب که سرم را بالا گرفتم و جلوی گلفروشی خیابان ولیعصر خشکم زد از جشن رنگها، همان وقت بهار آمد. و این را همیشه خوب می‌فهمم.

 نمی‌دانم. شاید چون بهار فصل تولد من هم هست، یا چون زنده شدن زمین را حس می‌کنم، و حواسم به ریزه‌کاریها هست، و یا شاید همه‌اش به قول تو به خاطر هورمونهاست! هر چه هست، بهار برایم شوق می‌آورد. و این شوق آنقدر نیرومند هست که هر غصه‌ای مقابلش سر خم کند!

... ایستاده‌ام و چین پرده را باز می‌کنم. با وسواس و سماجت به جا آوردن یک آیین خاص، یا مثل به جا آوردن عبادتی. و غمگین نیستم. با اینکه مامان نیست تا دو روز دیگر و جمع و جور کردن خانه باید تا فردا به سرانجامی برسد. با اینکه امروز هرچه گشتم حروفچینی و تصویرهای آن کتاب طلسم شده را پیدا نکردم و احتمالا شنبه باز باید نیش و کنایه‌ی مؤدبانه بشنوم. با این که نگرانم، با اینکه هوا تارک شده و شب آمده توی اتاق، با اینکه کسی نیست...

 بهار... می‌آید. هر سال و هرسال، و مثل موج بزرگی، من را با خود می‌برد. هر سال، انگار از ته یک راهروی تاریک پنجره‌ی روشنی می‌بینم، بعد می‌دوم و می‌دوم، با شوق. و می‌رسم به پنجره. اما آن بیرون، راهروی دیگری است مثل همین راهرو. فقط یک چراغ بی‌جان روشن کرده‌اند برای اینکه مرزی باشد میان راهروها.

 هه... می‌دانم این شوق آمدن بهار، این روزهای آخر اسفند، همان لحظه‌های دویدن و دویدن است. می‌دانم. اما دست خودم نیست این شوق بچه‌گانه... شاید به قول تو، تقصیر همان هورمونهاست.

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 19:8  توسط   | 

 

قوی‌ها، شادها، خوشبخت‌ها، بی‌رحمند. و این، به ندرت استثنا دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 1:18  توسط   | 

 1- هر یکشنبه و چهارشنبه بعد از کلاس میاد و بغلم می‌کنه. یه لبخند شیرین و کمرو روی لبشه، فقط می‌گه سلام تیچر و هر چی ازش می‌پرسم سرشو بالا پایین می اندازه و تمام مدت به لبخندش ادامه می‌ده. اسمش رو یادم نمی‌یاد. باورت می‌شه؟ دو سه ماه پیش شاگردم بود و اسمش یادم نیست. و کافیه ازش بپرسم که اسمت چیه و حسابی بخوره تو ذوق بچه. فقط یادمه که ترم پیش همه‌اش اشتباهی بهش می‌گفتم صهبا و یه بار خیلی آروم بهم گفت تیچر اسم ما صهبا نیست، اسم ما... حالا بازم اسمش یادم رفته. دعا دعا می‌کنم تو یادداشتها نوشته باشم جایی... پیداش کردم. اسمش پرنیاست. این یادداشتها بالاخره به یه دردی خورد.

 پرنیا میاد و بغلم می‌کنه و به من زندگی می‌ده، هر یکشنبه و چهارشنبه.

 

2- کاری ندارم و نشستم پشت میز و لحظه‌ها رو، ثانیه‌ها رو می‌شمرم که برسه وقت رفتن، وقت رهایی از این چاردیواری با اون پنجره‌ی دور. یه دفه صدا میاد. صدای غریب یه پرنده، از پنجره‌ی دور آخر سالن. سه چهار بار می‌خونه و به یادم میاره که زنده‌ام و می‌ره صداش...

 

3-  نزدیک دهه ساعت. کوچه خلوته و من خسته‌ام و کمی ترسیده. آسمون ابره و هوا یه جورایی گرمه.  تلخی «چهارشنبه سوری» هنوز هست باهام، و تلخی کوچه‌ پس کوچه‌های بلوار کشاورز و خیابون فلسطین. تلخی قطره‌های تک و توک بارون، تلخی صدای فرهاد توی اون کتابفروشی که آخ اگه بارون بزنه... بعد یه دفه صدای آکاردئون میاد. یه نفر داره تو کوچه آکاردئون می زنه. و چندان ناشیانه نیست. نوای غمگینیه که تا حالا نشنیدمش و باز آشناست. و چه زیباست و چه زیباست و چه به موقع‌ ست... نزدیک که می‌شم، می‌بینم که جوونه. و لابد چه ناامید از اهالی پشت این چراغهای روشن... دلم نمی‌خواد کوچه تموم بشه و موسیقی هم با اون... و روم نمی‌شه بهش بگم تو رو خدا بیا تا ته کوچه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 0:17  توسط   | 

دم غروب یه دسته گل شقایق سفید و یه دسته میخک زرد خریدم. و بعد که توی ماشین بوشون کردم، این کلمات اومدن...

 

تو مث عطر شقایق تلخی

زخمی و غمزده و وحشی و پاک

تو رهایی، مث بادی، مث ابر

تو شهابی، تو ستاره‌ای

توی غربت خاک

 

تو همون پرنده‌ای که اون دوراس

که پرش زخمی تیر و سنگه

من فقط صدای پرپر زدنت رو می‌شنوم

واسه تو قاب نگاهم تنگه

 

پس نگو: ببخش، دلتنگم و تلخ

و نگو: برو، رها کن، نازنین!

و نگو: پرت شکسته تو قفس

و نگو: موندنی‌ هستی رو زمین

 

بیا بگیر دست منو، که بشکنم

قفس تردید و ترس و عادتو

من می خوام پر بکشم تو آسمون

تو هوای عطر خوب و تلخ تو...

 

...

...

 

من فقط صدای پرپر زدنت رو می‌شنوم

واسه تو قاب نگاهم تنگه..

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 0:19  توسط   | 

                            کدام قله؟ کدام اوج؟

 

 

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد

 

 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 0:36  توسط   |