تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

1- نوشتن، تنها چیزی است که دارم. تازه نه آن نوشتنی که بلند باشد، آنقدر که دیگرانی هم ببینندش، بشنوندش. نوشتنی که تنها برای خودم هست. و به همین دلیل یک بار کسی از من پرسید که چرا می‌نویسی؟ که گفتم نمی‌دانم.

 می‌دانستم. نوشتن، یعنی کلماتی که با من حرف می‌زنند و با آنها حرف می‌زنم. یعنی فراموشی. یعنی بنویسم تا فراموش کنم. این را که دیگر خیلی‌ها گفته اند.

 

2- یک دفتر نت بزرگ دارم که مال هفت هشت سال پیش است. همان موقع که تصمیم گرفتم سنتور یاد بگیرم و دلزده رها کردم. حالا این دفتر پر از کاغذ است. نامه‌ها و یادداشتها. چند خطی که روی کاغذ باطله‌ای نوشته‌ام و نگه داشته‌ام. فالهای حافظی که از دستفروشها خریده‌ام، با یادداشت و تاریخ پشتشان. چند روز پیش که نگاهشان می‌کردم، و یاد تمام خرت و پرت‌هایم بودم، کارت‌پستالهایی که از هفت هشت سالگی دارمشان، عروسک‌های کهنه و شکسته و پاره، مجسمه‌های گچی درب و داغان... با خودم گفتم بریز دور اینها را. چه کارشان می‌خواهی بکنی؟ اگر بهت بگویند تمام زندگیت را توی یک کیف کوله بریز و راه بیفت، اینها را چه می‌خواهی بکنی؟... نمی‌دانم. اما هنوز هم نگهشان می‌دارم. متاسفانه، با وسواس یک مامور ثبت احوال، توی یک اتاق بزرگ با قفسه‌های تا سقف رفته، با پرونده‌ها و کاغذهایی که هرگز کسی نمی‌بیند، نمی‌خواند. چیزهایی که  فقط باید بسوزند تا از دستشان رها شوی.

 شاید یک روز همه‌شان را سوزاندم. وقتی جراتش را پیدا کردم.

 

 3- ویرجینیا ولف در « اتاقی از آن خود» می‌گوید اگر در طول تاریخ زنان چنین اتاقی داشتند، خلوتی برای اندیشیدن و نوشتن، شاید امروز زنان نویسنده‌ی بیشتری را می‌شناختیم. اما من به چیز دیگری هم فکر می‌کنم. چند وقت پیش جایی حرفش بود که یک نویسنده باید قوه تخیل داشته باشد، یا موقعیتهای بیشماری را تجربه کرده‌باشد؟ همینگوی را مثال می‌زدیم که زندگی پرفراز و نشیبی داشته‌ و خود مارکز که توی کتاب « زنده‌ام که روایت کنم»، می‌بینیم که خیلی از داستانهایی که روایت کرده، شکل اغراق شده ی چیزی بوده که خودش تجربه کرده. آخرش به این نتیجه واضح و مبرهن رسیدیم که هر دو، یعنی تخیل و تجربه، برای نویسندگی لازم است.

 یک بار هم یکی بهم گفت که تو که اصلا تهران را نمی‌شناسی، اگر روزی مجبور شوی ترکش کنی، اصلا دلت تنگ نمی‌شود برایش. بگذریم که حرفش به شوخی برگزار شد، و بگذریم که من برای تک تک لحظه‌های نابی که به دستشان آورده‌ام توی همین شهر، دلم تنگ تنگ می‌شود، اما این حرف، و آن حرفها درباره‌ی لزوم بودن تجربه کنار تخیل، مدتی است به این فکرم انداخته که بلند ننوشتنم، شاید به این علت است که تجربه‌هایم محدودند و زندگی‌ام خلوت گذشته، به معنای واقعی خلوت. سفرهایم به تعداد انگشتان دست نمی‌رسد (از نظر مقصد و نه تعداد!) و حتی خیابانهای همین تهران را درست نمی شناسم.

 راستش دلم گرفت. دلم خواست که پیله‌ای بشکافد و پروانه‌ای متولد شود.

 

5-  اگر روزی کوله‌ای برداشتم، شاید تمام کاغذها و یادگاری‌ها را ریختم توی همان کوله، و راه افتادم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 16:18  توسط   | 

http://www.bidaine.com          

 

 من بلد نیستم بگویم بمان. نمی‌دانم این را از چه دارم. از غرور احمقانه‌ای که همیشه وقتی که نباید عود می‌کند، یا از خجالت ذاتی و همیشگی.

 فقط این را می‌دانم که این نگفتن، تا به حال بدجوری آزارم داده. سخت ترین لحظه‌های عمرم، ترسی بوده که بعد از رفتن کسی که دوستش داشته‌ام، حس کرده‌ام. و آن خلا و آن تنهایی عمیق و بی‌پایان و باز هم، شاید احمقانه.

 و همه‌اش، خیلی ساده باید می‌گفتم، بمان، نرو، من می‌ترسم. دلتنگی‌ام سیر نشده ‌از تو هنوز...  

 

پ.ن: قشنگیش، میان این همه زشتی، شاید این است که آن آقای وقیح  همکار عزیز در اتاق فرمان، بعد از بالماسکه رسیدن به حق مسلم هسته‌ای، یک شب مهتاب را پخش می‌کند و انگار فرهاد به یادم می‌آورد که یه شب مهتاب، بالاخره ماه بیرون می‌آید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 20:20  توسط   | 

1- وقتی حتی توی خلوت/ فکر آزادی قفس بود/ گفتنی‌ها رو می‌گفتیم/ اگه فرصت یه نفس بود...

 

2- صدای گیتار و ویلون این ترانه منو می‌بره به یه روزای دوری. روزای خونه‌ی قبلی و نوار داریوش قدیمی که می‌ذاشتیم و بلندش می‌کردیم. یاد پاسیوی پر از گل مامان می‌افتم و اون آشپزخونه با کاشی‌های آبی. پنجشنبه‌شب‌ها، قبل از ظهر جمعه‌ها و قصه‌های ظهرجمعه‌ی رادیو. وقتی که نمی‌دونستم کسی که قصه رو می‌خونه کیه، و عاشق صدای گرمش بودم.

 

3- انگار که به پشت سر نگاه کنی و به یاد نیاری. انگار یه عکس قدیمی رو از تو نگاتیوها پیدا کنی که چاپ نشده بوده. انگار نگاه آدمهای توش برات غریبه باشه: این منم؟ این ماییم؟

 

4- چه ترانه‌هایی دلم رو لرزوندن و از یاد بردمشون؟ چه موسیقی‌هایی؟ کدوماشون مثل ملودی آخر کارتون واتو واتو بعد از سالها بازم برگشتن و از شوق به گریه‌ام انداختن؟ کدوم واژه‌ها، تصویر‌ها، لحظه‌ها، از دست رفته‌ان؟ برمی‌گردن؟ مثل همین حسی که امروز برگشت؟

 

5- دیروز رفتیم یه مغازه‌ی پیانوفروشی. حس عجیبی داشتم. مثل ترس از رفتن توی یه معبد ممنوعه. یا مثل اینکه یه در همیشه قفل رو برات باز کرده‌باشن. بعد دیده‌باشی که دنیای پشت اون در، اونقدرها هم اسرار آمیز نیست. کلاویه‌های پیانو رو می‌شه لمس کرد. صداشونو می‌شه شنید... مثل برق گرفته‌ها شده‌بودم. صدام در نمی‌اومد. علی می‌گفت آبرومونو بردی که!

 

6- همیشه فکر می‌کنم لحظه‌ای می‌رسه که تمام زندگی رو ، با تمام جزئیاتش، در یه کل بسیار بزرگ حس کنم؟ درک کنم؟ گاهی مثل امروز که طوفان شد و برق رفت و هیچ صدایی نبود جز رگباری که می بارید، لحظه‌هایی هست که زندگی ناب می‌شه و پاک. اما من به کل زندگی، به حس کردنش با تمام لحظه‌ها فکر می‌کنم. و چقدر دوست دارم رسیدن چنین لحظه‌ای رو.

 

7- تو غربتی که سرده/ تمام روز و شب‌هاش/ غریبه‌اند من و ما...

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 16:36  توسط   | 

 

خسته، پریشان، غبارآلود...                                                           

 

 

به تو که می‌رسم

از راهی دراز و سخت و مه آلود

به تو که می‌رسم

خسته                                                            

پریشان

غبارآلود

...

                                                            

میان شانه‌هایت

پناهم باش

طوفانم

بی‌تابم

آرامم باش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 20:32  توسط   | 

 زنگهای ادبیات مدرسه چقدر حرص می‌خوردم؛ وقتی معلمی که معمولا از تدریس بقیه درس‌ها عاجز بود و گذاشته بودنش سر درس ادبیات، به خیال خودش شعری را برای ما معنی می‌کرد و در حقیقت دل و روده‌ی کلمات را در می‌آورد و چیزی از خیال و حس شعر و خواننده‌ی شعر باقی نمی‌گذاشت.

 همین حس برایم مانده تا امروز. نقد داستان یا فیلم را می‌توانم تحمل کنم اما نقد شعر را نه. به گمانم خواندن شعر برایم کافی‌ست تا بفهمم دوستش دارم یا نه. و همین دوست داشتن شعر، یعنی که مخاطب باورش کرده یا نکرده و ارتباطی برقرار کرده یا نه. حالا به هر نوعی که خواننده می‌پسندد.

  هنوز هم وقتی چشمم به نقد شعر یا کتاب شعری می‌خورد، اول از همه شعر را می‌خوانم. و یا، دنبال خطوطی می‌گردم که قطعاتی از شعرها انتخاب شده و سطرهای شعر با علامت ( / ) از هم جدا شده‌اند.

 قبل از عید چشمم افتاده بود به یکی از همین ستونهای نقد شعر توی روزنامه و در جستجوی علامت ( / ) به این کلمات برخورده‌بودم. یادداشتشان کرده‌بودم و بعدش هم فراموش.  

امروز که دوباره برخوردم به آن یادداشت‌ها، باز شیفته‌ی تصویرسازی در شعرش شدم، گفتم بد نیست شما هم این تصویرها را ببینید:

 

دلم می‌خواهد…

از هزاران گنجشک بی‌برنامه‌ی این شهر

دو تاشان روبه‌روی من بنشینند.

 

لازم نیست دنیادیده باشد/ همین که تو را خواب ببیند/ دنیایی را دیده‌است./ از میلیون‌ها سنگ همرنگ/ که در بستر رودخانه بر هم می‌غلتند/ فقط سنگی که نگاه ما بر آن می‌افتد/ زیبا می‌شود.

تلفن را بردار/ شماره‌اش را بگیر/ و ماموریت کشف خود را/ در شلوغ‌ترین ایستگاه شهر/ به او واگذار کن/ از هزاران زنی که فردا/ پیاده می‌شوند از قطار/ یکی زیبا/ و مابقی مسافرند. *

 

* "کبریت خیس" از عباس صفاری

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 14:8  توسط   | 

 

 من چقدر محتاج امیدم. امیدی که سالخورده‌ای از آن برایم بگوید که طعم گس روزگار را چشیده به قدر کافی:

 

 ...من امیدوار به انسانم. در طول عمر نسل تغییر در هیئت آدم به دست نمی‌آید. اما در هر نسل چیزی او را برای آدمیت مقصود، به سوی آدمیت مقصود می‌راند. تغییرهای جزئی کمی باید تا تغییر کلی کیفی بدست بیاید. از زیر باز جزء‌ها نمی‌شود در رفت. باید تحمل داشت، چیزی که هیات انسان کامل است بالای پله‌هاست. بی بالا رفتن صبور و مصمم، که حتی گاهی لیز خوردنی هم در آن میان دارد،به بالای پله‌ای یا حتی به پله‌های بعدی رسیدن میسر نیست. من در آرزوی نیکی و خیرم، و می‌دانم که دانستن است که خیر است و آزادی است، از علم شر هم می‌زاید، البته، اما شر موقتی است، همیشه، شر را باید مهار کرد، همیشه. شر حتی  اگر مقدمه شر بدتری باشد، آخربه خیر نوئی می‌رسد، بیشک تا امروز این چنین بوده‌است. این دیالکتیک پیشرفت و تغییر است.

 ...آدم را در تقسیم بندی‌های مرزی ناپایدار سیاسی به چشم نیاور. پرسپکتیو باید داشت. تاریخ را به یاد بیاور نه تیک تاک ساعت را. انسانیت که مطرح است عمرش درازتر است از عمر یک انسان. میزان وقت آدمی برابر نیست با میزان وقت یک آدم، یک قطعه از یک راه، راه رسیدن نیست؛ جزئی از این راه است. در تاریخ یا در تاریکی‌های سنت جستجو کردن تنها راهی برای حذر از کثافت و گمراهی باید باشد، تنها به خاطر پرهیز از تکرار نادرستی‌ها، و نه ستودن و دل‌بستن به یک قدیس یا قلدر، یا قالتاق و جستن یک چاله به ظاهر دنج تا خود را به آسودگی در آن بیندازی برگردی به امن کاهل بطن و رحم تا بگویی به خانه خاطر خود رسیده‌ام دیگر. خانه این دنیاست. هرکجای این دنیا. تمام این دنیا.

... آنهایی که تازه را نفهمیدند قدیم را نفهمیدند، پرت می‌گفتند. آنهایی که عاجزند از فهم، سنت را به جای جستجو، عادت را به جای فهم می‌گیرند. نمی‌دانند گیرکردگی میان لجن فرق دارد با ثابت قدم بودن. نمی‌دانند زیبایی جداست از زیور.

 نمی‌دانند زندگی را نمی‌شود چپاند در تابوت. تابوت جای زندگی نمی‌شود باشد، هرچند تابوت را به عطر و خلعت و کافور و شال ترمه بیارایی. زندگی بیرون از آن برهنه می‌رقصد- گاهی به صورت بابا کرم، گاهی به صورت رقص الهی داوود، گاهی به صورت رقصی که «زوربا» کرد، گاهی به صورت فرد استر و جین کلی، یا رقصی که در مکه موقع حج آن روسپی برای شیخ روزبهان بقلی کرد . پاسپورت یا شناسنامه محلی‌ای روی نقش رقص نمی‌چسبد. روی شعر هم نمی‌چسبد. روی زندگی نمی‌چسبد...*

 

 نمی‌دانم چه بود در این کلمات که من را برد به بعدازظهرهای نوجوانی، توی حیاط موسسه زبان گویش، با آن نیمکت‌های چوبی و انگورهای آویزان از داربست. من را برد به روزهایی که گمان می‌کردیم آزادیم و می شد تمامی جهان را از نو زنده کنیم...

 

*: قسمتی از نامه ابراهیم گلستان به سیمین دانشور که در سالنامه شرق چاپ شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 0:24  توسط   | 

                              پروانه‌ای که با شب می‌رفت.../ عکس از corbis

من عاقبت از این جا خواهم رفت / پروانه‌ای که با شب می‌رفت/ این فال را برای دلم دید.

دیری‌ست مثل ستاره‌ها چمدانم را/ از شوق ماهیان و تنهایی خودم / پر کرده‌ام، ولی/ مهلت نمی‌دهند که مثل کبوتری/ در شرم صبح پر بگشایم/ با یک سبد ترانه و لبخند/ خود را به کاروان برسانم.

اما/ من عاقبت از اینجا خواهم رفت / پروانه‌ای که با شب می‌رفت/ این فال را برای دلم دید.

 

 جایی از طرف اول کاست بیداد شجریان هست که انگار موسیقی داد می‌کشد از این همه بیدادی که بر سواران و عندلیبان رفته. و من چقدر دوست دارمش.

 بیست و سومین سوم فروردین را نمی‌دانم چه طور حرام کردم. مجله خواندم، فیلم تکه پاره شده دیدم، هی توی خانه راه رفتم، وقتی مامان و بابا خواب بودند . و فکر کردم که سال دیگر نباید اینجا باشم. نباید باشم. آخرش هم از زور بی‌حسی خوابیدم.

 نوشته‌های سال قبل را خواندم و یادم آمد که علی برایم کتاب شفیعی کدکنی را خریده‌بود و آن شعر بالایی را که تا آن موقع فقط بند اولش را خوانده‌بودم، پیدا کردم و چه خوب بود.

 حالا برایم هدفون خریده و گذاشته‌ام روی گوشم و بیداد گوش می‌کنم که به قول مامان نفهمم توی دنیا چه می‌گذرد. هرچند، صدای این تلویزیون لعنتی هنوز هست.

 

 نمی‌دانم چرا تلخم، تلخ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 22:48  توسط   | 

 سلام بهار عزیز، خوبی؟

 از حق نگذریم با آن همه گلدان رنگ به رنگ جلوی گل فروشی‌ها و شکوفه‌های گوجه سبز و زردآلو و جوانه‌‌ی روی گیسوهای پریشان بید، امسال هم خوشگل و قشنگ بودی. امروز هم که از پنجره نگاه می‌کنم به درختها و برگهای  جوان سرخ و سبزت، راستی که دل می‌بری.

 ما هم خوبیم. آنقدر که خیلی چیزهای بدبدی که تا همین قبل از آمدن تو بدجوری توی ذهنمان می‌چرخیدند و بلانسبت اشک آدم را درمی‌آوردند، گذاشته‌ایم که از یادمان بروند بیرون هوایی بخورند.

 اما بهار جان، تورا به خدا بهت برنخورد که هنوز توی کشوها و کمدهایمان شتر با بارش گم می‌شود، که همه چیز را چپانده‌ایم توی سوراخ سنبه‌ها، که تو که مهمانی، مثلا نبینی. بهت برنخورد که پاک کردن این پریزهای چرک گرفته، این لکه‌های آب پرتقال و اشک و شکلات و چای، روی این دکمه‌های کیبورد، ماند برای بعد از آمدنت. بهت برنخورد که تا روزهای آخر، توی دویدنهای دیوانه‌وار این طرف و آن طرف، توی تمیز کردنهای دو ساعت مانده به رسیدنت، وقتی از خستگی نا نداشتیم و داشتیم دستشویی می‌سابیدیم، توی دلمان لعنت فرستادیم به خودمان که آخر یعنی چی؟ و به بعضی‌ها حسودیمان شد که دماغ روشنفکری‌شان را بالا می‌گیرند که عید عجب مسخره‌است با این حال و روز دنیا.

 بهار جان، ببخش... جوانی کردیم، خامی کردیم. الان که فکرش را می‌کنیم، این دو سه روز اول آمدنت را خیلی دوست داریم. این خلوتی خانه و این ظرفهای آجیل و شیرینی پر و هفت سین تازه و این آرامش را که آدم خیال برش می‌دارد که قرار است تا آخر دنیا همین طور تعطیل بماند.

 ببخش، نشان به آن نشان که ما هم می‌بخشیمت. به خاطر این همه دردمند که توی خیابانها می‌بینیم و آمدن تو خون به جگرشان می‌کند، به خاطر این همه دلتنگ که آمدنت دلتنگ‌ترشان می‌کند، این همه حجم تنهایی که بزرگتر می‌شوند وقت آمدنت، این همه اضطراب که آمدنت یعنی سالی دیگر گذشته و هنوز... به خاطر همه‌ی آنچه با آمدنت درانتظارمان است و  بدجور می‌ترساند...

 هرچند... می‌دیدمت روزهای پیش که از روی دیوار، پشت آن غنچه‌های ریز نسترن دیوار خانه‌ی چهارم از سر کوچه که حساب کنی، یواشکی سرک می‌کشیدی و لبخند. می‌دانم که بی‌خبر آمده‌بودی و به دویدنهای ما زیر زیرکی می‌خندیدی.

 

 ما همیشه برای استقبال از تو، دیر می‌رسیم.

 ببخش بهار عزیز، ببخش.

 

 

دوستدار تو

 آ.م

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 18:16  توسط   |