تبليغاتX
ریحون بنفش

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

 … ببخش که نامه‌ات دیر شد. ببخش که نفرستادمش هنوز. ببخش که هرجور که برای خودم قول و قرار می‌گذارم، که قبل یا بعد از کار بروم پست، نمی‌شود. ببخش، تو را یادم نرفته دوست من. خودم را شاید، اما تو را یادم نرفته.

 روزهای اردیبهشت امسال را دوست نداشتم. نمایشگاه کتابش را هم دوست نداشتم. آن حس عجیب عصرهای اردیبهشتی اصلا سراغم نیامد. گاهی آمد و تندی زد به شانه‌ام و دوید و دور شد و رفت. مثل همین امروز دم در خانه، که آمدم کلید را بندازم توی قفل و صدای ناآشنای آن پرنده‌‌ی ناپیدا نگهم داشت. سه بار خواند، به فواصل چند ثانیه، و هر چه میان شاخه‌ها و برگها چشم دواندم، پیدایش نکردم.

 بگذریم. روزهای خوبی نیست. یا نمی‌دانم، شاید اگر از بالا نگاه کنی، جزئی از یک کل بزرگ باشد و خوب باشد، به جا باشد.

این روزها دائم توی سرم سروصداست. توی پل هوایی نفسم می‌گیرد، توی تاکسی بغضم. و با خودم می‌گویم چقدر تلخی تو، چه طور تحملت کنند آدمها؟ و دلم می‌خواد شیرین باشم، شاد، با لبخند آسوده و فراخ… این روزها خیره به آدمها نگاه می‌کنم، به دخترهای رنگی‌رنگی، به پسرهای موآناناسی… این روزها برگشتنی خانه، چشمم می‌افتد به غروب آن طرف پل گیشا و هوایی می‌شوم. نگاهم می‌افتد به تیتر روزنامه‌ها، و دلم نمی‌خواهد هیچ کدامشان را بخوانم. نمی‌خوانم. و  ذله‌ام می‌کند این عذاب وجدان نخواندن.

 این روزها فکر می‌کنم که مگر چه کار کرده‌‌ام که خسته شده‌ام؟ این همه کتاب نخوانده، فن یاد نگرفته. این همه کار مانده، که هنوز مانده…  

 این روزها به دویدن موشی دنبال دمش فکر می‌کنم. و تمام دلداری‌های دنیا آرامم نمی‌کنند.

 می‌دانی، گاهی خیلی قاطی دنیا می‌شوی. قاطی آدمها، آغشته به بوی همه چیز. بعد می‌رسد آن لحظه‌ای که دلت می‌خواهد از آن جمعیت که می‌دوند، عقب بمانی. بایستی و اجازه بدهی از تو عبور کنند. بعد، گردوغبارشان که فرو نشست، نگاه کنی به دو طرف جاده. بفهمی کجایی، کجا می‌روی، نفس بگیری و دوباره بدوی.

 لحظه رسیده و نمی‌شود که بایستی. نمی‌شود که کند کنی و آرام آرام بایستی. جمعیت می‌بردت. و تو دیگر نمی‌بینی، نمی‌فهمی. پاهایت ناآگاهانه می‌برندت، مثل ماشینی که یکریز و بی‌هدف چرخهایش بچرخند. فقط باید دعا کنی که چرخها از کار نیفتند و زیر دست و پا نیفتی.

 

 ناامید نیستم. این نوشته‌ها، آن بغض‌ها و نفس‌تنگی‌ها، یعنی که زنده‌ام. یعنی که نفسی مانده، هرچند که نایی نمانده.

 توی فیلم هامون، حمید دلزده از همه چیز، نشست پشت فرمان پیکان لکنته‌اش که برود شمال پیش علی. می‌دانم می‌گویی قصه همان مضمون تکراری پیر مراد و اینهاست. اما می‌دانی، علی آن فیلم به چشم من پیر مراد نبود. تکه‌ای از گذشته‌بود، تکه‌ای از آسودگی‌ دوری، که دیگر نیست. لحظه‌ای که بالا‌ی آن ساختمان چندین طبقه است و به تو اجازه نمی‌دهند که داشته باشی‌اش.

 

 خوب… حداقل حمید هامون مقصدی داشت که وقتی برید از همه چیز، برایش بشتابد و حالا… برسد یا نرسد.

 

 برایم دعا کن دوست جان. دعا کن حالا که اجازه نمی‌دهند از آن ساختمان چند طبقه بروم بالا، دست کم، اگر هست، بیاید و از آب بگیردم.  

 

 باقی بقایت…

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 22:43  توسط   | 

 نمی‌دانم کجا خواندمش...

 

 شیخ گفت: جان قصد بالا کند، همچون مرغی که خواهد خود را از قفس به در اندازد. قفس تن مانع آید. مرغ جان قوت کند و قفس تن را از جای برانگیزاند. اگر مرغ را قوت عظیم بود، پس قفس را بشکند و برود، و اگر قوت ندارد، سرگردان شود و قفس را با خود می‌گرداند..

  

شیخ شهاب‌الدین سهروردی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 2:20  توسط   | 

 خب... دیگر خسته‌‌ام. هی سعی می‌کنم دور و برم را خلوت کنم، نمی‌شود. دائم می‌گویم باید سرت را بگیری بالا و نگاه کنی، به جایی که هستی، جایی که باید باشی، و نمی‌شود. یک دفعه طوفان می‌آید و با خودش می‌بردم. من را، و تمام چیزهایی که برایشان زنده‌ام. بعد که طوفان آرام می‌گیرد، یا بعد که می‌اندازدم گوشه‌ای و به راهش ادامه می‌دهد، چیزهایی را که برایشان زنده بوده‌ام را نگاه می‌کنم، و می‌بینم یکی‌شان کم شده باز، طوفان آن را با خودش برده.

 حالا رسیده‌ام به جایی که اصلا یادم نمانده چرا زنده‌ام. قرار است چه کنم؟ قدمهای کوچک برمی‌دارم و افق دیدم، اندازه همان قدم است. همان قدم لرزان که هر بار که برمی‌دارمش، تمام شجاعت نداشته‌ام را خرجش می‌کنم. انتخاب نمی‌کنم. باید بردارم این چیزهایی را که گذاشته‌اند جلویم، که یا این و یا هیچ.

 خسته‌ام از این ناامنی. با خودم می‌گویم آخرش می‌رسی به جای اولت دیگر! بدتر از این نیست که، هست؟ آن موقع حداقل وقتی برای کنسرت سهیل نفیسی توی باغ نیاوران له‌له می‌زنی، می‌توانی بروی.

 به من می‌گویند که فکر کن چه‌کار می‌خواهی بکنی. تکلیفت را با خودت معلوم کن. روبه‌رویم می‌ایستند و از بالا نگاهم می‌کنند و لبهاشان را با تحقیر جلو می‌آورند و می‌گویند هه! هنوز خودت نمی‌دانی...

 من خسته‌ام از این هه! خسته‌ام که آن خود قدیمی را که می‌خواستم باشم طوفان برده، و من مانده‌ام با این خود کوچک که دوستش ندارم.

 من دوست ندارم اینجا باشم. و نمی‌خواهم بشنوم که خیلی‌ها دوست ندارند. من نمی‌خواهم که مثل خیلی‌ها باشم، دردم هم از همین است. مثل همه هستم و نمی‌خواهم باشم.  

   

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 20:5  توسط   | 

 

 شقایق‌های کنار بزرگراه چمران، قاصدک‌های سرگردان، یاس‌ها...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 1:45  توسط   | 

 

                           http://milov.nl/photos/

 من زنده‌ام. ( اگر اهمیتی داشته باشد، میان این همه مرگ و زندگی همین لحظه که تو اینجا را نگاه می‌کنی!) فقط، حرفی نیست برای گفتن. یا اگر هست سازش بدجوری بدآهنگ است. چیزی توی مایه‌های زنجموره!  :)

 سکوت بهتر نیست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 22:55  توسط   | 

                           http://www.davidluskgallery.com

 

... می‌دانی، این دوستی یعنی من. یعنی آن شجاعت‌ها و گستاخی‌ها که فقط در رویا هست، یا من در رویا دارمشان. و چقدر هم دوستشان دارم. و تمام بودنم، دلیل بودنم، دلیلی که این خود ترسو را تحمل می‌کنم، همین‌هاست.

 نمی‌دانم، من واقعی همانی‌است که هر روز حرف می‌زند و می‌خندد و تا ساکت می‌شود، غمگین می‌شود، همین زن آرامی که گاهی اصلا حرفی برای گفتن ندارد و گاهی، تا جرقه‌ی آشنایی در نگاهی می‌بیند، آنقدر حرف ناگفته روی دستش می‌ماند که...

 یا این موجود گستاخ دیر باور است که از مسخره گرفتن خیلی چیزها ترسی ندارد، و آزاد است و رها و عاشق؟ که پنهان است، که پنهان است، که پنهان است؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 2:19  توسط   |