… ببخش که نامهات دیر شد. ببخش که نفرستادمش هنوز. ببخش که هرجور که برای خودم قول و قرار میگذارم، که قبل یا بعد از کار بروم پست، نمیشود. ببخش، تو را یادم نرفته دوست من. خودم را شاید، اما تو را یادم نرفته.
روزهای اردیبهشت امسال را دوست نداشتم. نمایشگاه کتابش را هم دوست نداشتم. آن حس عجیب عصرهای اردیبهشتی اصلا سراغم نیامد. گاهی آمد و تندی زد به شانهام و دوید و دور شد و رفت. مثل همین امروز دم در خانه، که آمدم کلید را بندازم توی قفل و صدای ناآشنای آن پرندهی ناپیدا نگهم داشت. سه بار خواند، به فواصل چند ثانیه، و هر چه میان شاخهها و برگها چشم دواندم، پیدایش نکردم.
بگذریم. روزهای خوبی نیست. یا نمیدانم، شاید اگر از بالا نگاه کنی، جزئی از یک کل بزرگ باشد و خوب باشد، به جا باشد.
این روزها دائم توی سرم سروصداست. توی پل هوایی نفسم میگیرد، توی تاکسی بغضم. و با خودم میگویم چقدر تلخی تو، چه طور تحملت کنند آدمها؟ و دلم میخواد شیرین باشم، شاد، با لبخند آسوده و فراخ… این روزها خیره به آدمها نگاه میکنم، به دخترهای رنگیرنگی، به پسرهای موآناناسی… این روزها برگشتنی خانه، چشمم میافتد به غروب آن طرف پل گیشا و هوایی میشوم. نگاهم میافتد به تیتر روزنامهها، و دلم نمیخواهد هیچ کدامشان را بخوانم. نمیخوانم. و ذلهام میکند این عذاب وجدان نخواندن.
این روزها فکر میکنم که مگر چه کار کردهام که خسته شدهام؟ این همه کتاب نخوانده، فن یاد نگرفته. این همه کار مانده، که هنوز مانده…
این روزها به دویدن موشی دنبال دمش فکر میکنم. و تمام دلداریهای دنیا آرامم نمیکنند.
میدانی، گاهی خیلی قاطی دنیا میشوی. قاطی آدمها، آغشته به بوی همه چیز. بعد میرسد آن لحظهای که دلت میخواهد از آن جمعیت که میدوند، عقب بمانی. بایستی و اجازه بدهی از تو عبور کنند. بعد، گردوغبارشان که فرو نشست، نگاه کنی به دو طرف جاده. بفهمی کجایی، کجا میروی، نفس بگیری و دوباره بدوی.
لحظه رسیده و نمیشود که بایستی. نمیشود که کند کنی و آرام آرام بایستی. جمعیت میبردت. و تو دیگر نمیبینی، نمیفهمی. پاهایت ناآگاهانه میبرندت، مثل ماشینی که یکریز و بیهدف چرخهایش بچرخند. فقط باید دعا کنی که چرخها از کار نیفتند و زیر دست و پا نیفتی.
ناامید نیستم. این نوشتهها، آن بغضها و نفستنگیها، یعنی که زندهام. یعنی که نفسی مانده، هرچند که نایی نمانده.
توی فیلم هامون، حمید دلزده از همه چیز، نشست پشت فرمان پیکان لکنتهاش که برود شمال پیش علی. میدانم میگویی قصه همان مضمون تکراری پیر مراد و اینهاست. اما میدانی، علی آن فیلم به چشم من پیر مراد نبود. تکهای از گذشتهبود، تکهای از آسودگی دوری، که دیگر نیست. لحظهای که بالای آن ساختمان چندین طبقه است و به تو اجازه نمیدهند که داشته باشیاش.
خوب… حداقل حمید هامون مقصدی داشت که وقتی برید از همه چیز، برایش بشتابد و حالا… برسد یا نرسد.
برایم دعا کن دوست جان. دعا کن حالا که اجازه نمیدهند از آن ساختمان چند طبقه بروم بالا، دست کم، اگر هست، بیاید و از آب بگیردم.
باقی بقایت…

