هی منتظرم تمام شود و نمیشود.
دلتنگیهای یک ریحون بنفش با رگههای سبز (شاید هم برعکس)
یک روز که من بر حسب اتفاق، یا خستگی، یا دلزدگی خانه ماندهام؛ یک روز که کامپیوتر را خاموش کردهام و صدای فناش روانم را خطخطی نمیکند، که کتابی را که شش ماه است از یکی قرض گرفتهام و نخواندهام دست گرفتهام، و صدای گنجشکهای ساعت پنج عصر هم هست، و برگهای رنگپریده چنارهای جلوی خانه، و جیغ و فریاد دختربچهها با بلوزهای رکابی صورتی و شانههای آفتاب سوخته، و داود آزاد میخواند ای توبهام شکسته، از تو کجا گریزم… یک روز این طوری، یکی زنگ میزند.
مثل همیشه که تنهایم شانه بالا میاندازم که مامان و بابا که کلید دارند، هر کسی غیر از آنهاست، برود بعدا بیاید! اما یارو ول کن نیست. هی زنگ میزند. پشت هم، با ضرباهنگی شبیه ضرباهنگ بوق زدنهای پشت ماشین عروس. از پنجره نگاه میکنم. و لبخندش را از پشت در شیشهای، از فاصله چهار طبقه میبینم. بعد انگار که جادو شدهباشم، صاف میروم و در را باز میکنم.
چهل و چهار تا پله آقای* مرگ را هم مثل بقیه به هن و هن انداخته. قیافهاش، که سعی میکند نشان دهد اصلا خسته نیست و لبخندش که از ریخت افتاده، حسابی مضحک شده. اما من خیلی جدی دعوتش میکنم که بفرمایید تو.
صدای خودم را که میشنوم، تعجب میکنم. ترسخورده، گرفته. قرار نبود که بترسم. و همین صدا کافیست که آقای مرگ محترم، دوباره لبخند کذاییاش را بکشد روی صورتش.
یک راست میآید توی اتاقم. مینشیند روی تخت و کتاب را برمیدارد: هه! آخرش هم اینو نخوندی؟
آخرش؟ یعنی جدی جدی؟ و نه مثلا برای یک گوشزد؟ یادآوری؟
اشاره میکند که بنشینم کنارش. اطاعت میکنم. سیگار را که از جیبش درمی آورد میگویم: اینجا نه! باید بری توی بالکن.
پیدا شدن جسدم توی اتاق قابل هضمتر است تا بوی سیگار گرفتن پردها. نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میکند. وانمود میکنم متوجه منظورش نشدهام. میپرسم: چه جوری؟
یعنی حالا که آمده اینجا قرار است همان جوری باشد که دوست دارم؟ با دانستن اینکه قرار است اتفاق بیفتد؟ و نه مثل سیلی خوردنی که یک دفعه بفهمی بدبخت شدی؟
- منم دوست دارم این ای توبهام شکسته رو.
پس همان جوریاست که دلم میخواست انگار. توی چشمهای شوخش نگاه میکنم: آره؟
میخندد.
دراز میکشم روی تخت. آسمان هست و کلاغهای همیشگی و یک نفر میخواند:
ای توبهام شکسته...
*مرگ برای من آقاست، خانم نیست، بوسهی کوچولویی هم اگر در کار باشد، برای من آقا بودن مرگ منطقیتر است، نیست؟ :)
از چی بدم میآید؟ از بوی قیر، مخصوصا دم ظهر. از برنامههای آن موقع رادیو تهران، باز هم دم ظهر. کارگر دیریم، دارام، کارگر... یا این بانگ آزادیاست، کز خاوران خیزد... (هنوز که اجرا نمیشوند، میشوند؟)
از حوض یا استخر خالی. از خرابهی خانهها، که کاشیهای حمام یا آشپزخانهشان از توی کوچه معلوم است.
از رد شدن از جلوی ماهیفروشی، کلهپزی. از بادمجان(غیر از نوع کشکیاش)، از کدو (سرخکردهاش بیشباهت به کروکودیل نیست)، از این فیلمهای مثله شده تلویزیون که آهنگ دزدی تابلو رویش میگذارند، از عوض کردن دوبلور بازیگر یک سریال که به صدایش عادت کردهام، از این پسرها که زیادی طرف دخترها را میگیرند، از این پسرها که انگار رسالت الهی دارند که دخترها را بچزانند، از الو گفتنهای ظریف پشت تلفن، از ناخنهای مانیکور شده.
از ساعت هشت تا یازده و نیم صبح، اگر توی خیابانهای تهران باشم.
از اینکه بعضیها را که مطمئنم به اندازه کافی پول دارند، همیشه با یک پیرهن و شلوار ببینم. از شوره سر، از بوی عرق. از این مردها که وسط تاکسی مینشینند و آرنجشان موقع پول در آوردن از ته چاه ویل جیبشان میرود توی چشم آدم. از آن رانندههه که با همه دعوا دارد که چرا پولخرد به من نمیدهید و موقع پیادهشدن مسافر تمام هیکلش کش و قوس میآید که در را بگیرد، مبادا محکم بسته شود. از آدمهای غیر قابلپیشبینی، که مثل هوای بهاری میمانند.
از رادیو ورزش، از صدای بنیامین و آن لکنت باسمهای و مسخرهاش(شرمنده!)، از تو عزیز دلمی، از افشین، از موهای پرکلاغی آقایان بالای شصت سال، از مجریهای تلویزیون، از جوراب پارازین مشکی در رفته با کفش قهوهای روشن. از جوراب سفید با کفش مجلسی. از صندل با جوراب. از پارچه، پیرهن یا روسری پلنگی.
از این مبلها که روی دستهشان شمایل هخامنشی دارند، از مبل استیل با لبههای طلایی. از این خانهها که جابهجا کله شیر چسباندهاند به در و دیوار نمای بیرونی. از ابروی تتو شده، از اینکه وقتی با زاویه به صورت دختری نگاه میکنم، عمق کرمپودر و پنکیک روی صورتش را تشخیص بدهم، از آقایان ابرو برداشته، از بالش گرم که هر طرف میچرخانی خنک نمیشود...
بی خیال، خیلی شد.
و انتظار و بیخبری، دلتنگی همیشگی و کلمههای دور رام نشدنی.
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمیست که بر موج میزند رقمی
نمیکنم گلهای لیک ابر رحمت دوست
به کشتزار جگر تشنهگان نداد نمی...
به آذین مرد. قسمتی از نوجوانی من، شاید بخش خیلی مهمی از آن، با کلمات این مرد شکل گرفته. جان شیفته، ژان کریستف، دن آرام... کلمات پرصلابت خوش آهنگ شورانگیز.
آمدی، دست تو میگیردم، - بر دستت بوسه میزنم.
با عشق، با هراس،- بر دستت بوسه میزنم.
آمدی که نابودمم کنی، عشق، خوب میدانم.
زانوانم میلرزد، بیا! نابودم کن!- بر دستت بوسه میزنم.
دندان در میوه فرو میبری و به دورش میاندازی: در قلبم دندان فرو کن که از آن توست!
خوشا زخمی که از دندان تو برجا ماند! – بر دستت بوسه میزنم.
...*
همهاش شوریدگی بود و کلماتی که گاهی هیچ نمیفهمیدمشان. فقط حس بود شاید، دست ساییدن به دیوار توی تاریکی. و چه خوب بود.
حالا به آذین مرده.
... بخشي از نخستين بيانيهي كانون نويسندگان ايران را نيز او در آن دوران خفقان نوشته است:« مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن ميدهم، مني كه به بهانهي ترس،از يك طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نميكنم، راي نميدهم، انتخاب نميكنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيدهي خود را و ايمان خود را، حساب دوستيهاي خود را و دشمنيهاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانهي سمجي كه نمايندهي قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقهي اهانت را بهدست خود امضا كنم، من شايد آزادي را بفهمم، ولي جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم؛ وگرنه شايستهي نام انسان نيستم.»
همیشه در مقابل کلماتش، شرمنده زندگی میشدم. شرمنده انسان بودن.
حالا به آذین مرده. مثل خیلیها پیر شده و فراموش شده و مرده. اما کتابهایی که ترجمه کرده روی طبقه اول کتابخانهمان هست. و کلماتش توی ذهنم. و شوری که از آن میگفت، هنوز هست. آن دور دورها، وقتهای دیوانگی...
* جان شیفته، رومن رولان، جلد اول، ترجمه م.ا. به آذین
بابا غمگین است. دوستش مرده. دوست شوخ و مهربانی که چند سالی همکارش بود. سکته کرده و مرده. به قول بابا سه تا بچه هم توی خانه دارد. بابا غمگین است. و من جز این که وقتی دارم میروم توی اتاق، بی مقدمه ببوسمش، کاری از دستم برنمیآید.
حال و روز من؟ نمیدانم. به گمانم خوش نیست. نه، هنوز نیست. تلاش میکنم که از چاله دربیایم، هی جای پا پیدا میکنم، خودم را میکشم بالا، چند لحظهای از این که کمی بالاتر رفتهام دلخوشم، و بعد دوباره میافتم پایین.
به آدمها فکر میکنم. به زندگی. به کلمات بزرگی که مبتذل میشوند. شدهاند. با خودم میگویم چه میشد به جای اینجا، چند هزار کیلومتر آن طرفتر به دنیا میآمدی؟ جایی که این همه برای تکتک نفسهایی که میکشی، تاوان پس نمیدادی؟ بعد مثل همیشه توی ذهنم آسمان و ریسمان میبافم. از درگیریهای تبریز و دانشگاهها میرسم به فلسطین و عراق و افغانستان و آمریکا و فرانسه... بعد به دنیا فکر میکنم. به این چرخیدن آدمها. به چرخ خوردنمان. به راهی که هی میرسیم به اولش. به گم شدنمان.
چند شب پیش تلویزیون چشمپزشک خیلی مسنی را نشان میداد که از روزهای جوانیاش میگفت. از آن دکترهای پیر بود که کراوات میزنند و آنقدر مرتبند که آدم حظ میکند. نشد که برنامه را درست ببینم و بفهمم که اسمش چی بود. اما فکر میکنم بهترین قسمت حرفهایش را شنیدم. میگفت که بعد از گرفتن مدرکش به ایران آمده. آن موقع چشم پزشکی توی ایران شناخته شده نبوده، و تراخم هم توی مملکت بیداد میکرده. داشت تعریف میکرد که توی بازدید از مناطقی که آمار بیمارهایش بالا بوده، آدمهایی را دیده که پارچهی سیاهی روی سرشان انداخته بودند. از اینجا به بعد، دکتر هی بین جملاتش مکث میکرد. فکر کردم شاید نفس ندارد جملهی طولانی بگوید. بعدش گفت که فهمیده آن پارچههای سیاه به خاطر این نبوده که کسی چشمهای بیمار آنها را نبیند. بلکه به این خاطر بوده که بگویند ما دیگر نمیخواهیم کسی را ببینیم. کسی به ما فکر نمیکند، ما هم نمیخواهیم کسی را ببینیم. بعد بغض پیرمرد را توی چشمهایش دیدم.
نمیدانم آستانه انسانیت آدمها کجاست. نمیدانم چه چیز باید اتفاق بیفتد که بغض ما هم مثل آن دکتر بشکند و مثل او تصمیم بگیریم کاری کنیم. چیزی که هست، آدمها را نگاه میکنم و میبینم که یا خشم و خستگی بیچارهشان کرده، یا به کلی خود را یله دادهاند و با گله میروند.
بعضی شبها هست، که دیگر هیچ سکری، تخدیرم نمیکند، آرامم نمیکند. بعضی شبها هست، که دیگر فقط دستی آسمانی باید بیاید بماند روی این قلب که بد میتپد. و بماند روی چشمها و آرام ببنددشان و بگوید بخواب. بگوید تمام میشود. بگوید نمیدانی؟ بیخیال...
این جور شبها، که دیگر قید بعضی را باید کمکم از پشتشان بردارم، آخرش نیروی خواب به همه چیز میچربد. صبحش بلند میشوم از خواب، و سعی میکنم یادم بیاید آن جادوی آسمانی آمده یا نه. یادم نمیآید. هیچ چیز یادم نمیآید. آی تلخ شروع میشود آن صبح...