دلتنگیهای یک ریحون بنفش با رگههای سبز (شاید هم برعکس)
هی منتظرم تمام شود و نمیشود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 22:8  توسط
|
... مادربزرگم اسمش ریحان بود. محلیها بهش میگفتن سید ریحون. از وقتی که پاش شکست و دیگه نتونست راه بره، نشسته نماز میخوند. من شیش ساله رو هم مینشوند کنار خودش _ به زور یا با استفاده از خجالت من، یادم نیست _ و اونقدر نماز رو طولانی میکرد که حوصلهی من سر میرفت. تازه آخرش شروع میکرد با تسبیح ذکر گفتن و من هم باید این کار رو میکردم. من هم دونهها رو شیش تا شیشتا رد میکردم و انقدر ادامه میدادم که میفهمید. یه اخم کوچولو میکرد و صدای ذکرش رو بالا میبرد: سبحان الله!