سخت است نوشتن. سخت است و سخت است و سخت است. ذهنم شده صحنه یک دادگاه. حکم دادهاند که ننویسم. محکومم کردهاند که حرف نزن، هیچ مگو.
خوب، نگفتن هم سخت است. خیلی سخت است. سخت تر از نوشتن، وقتی که میخواهی بنویسی و کلمات نمیآیند. کلمات داد میزنند که ما تکراری هستیم. میخواهیمان چه کار؟
دیگر برای دل خودم هم نوشتن سخت است. گنگ بودم، گنگتر شدم. فکر میکنم شاید راه دیگری جز نوشتن راهم بوده. شاید اشتباهی آمدم، هان؟
+ نوشته شده در شنبه 3 تیر1385ساعت 23:52  توسط
|