کوچهی ما مثل یک تپه میماند. یک تپهی کم شیب که وقتی خستهباشی، مثل دامنهی پرشیب کوه، نفس میبرد.
گاهی، به وسطهای کوچه که میرسم، روی آخرین شیب که بعدش نوک تپه هست و سرپایینی، نگاه میکنم که کسی دور و بر نباشد، بعد دستم را دراز میکنم. انگار که تو جلوتر از من باشی و برگشتهباشی و دستم را گرفتهباشی که این آخرین قدمهای سخت را هم یک جوری تحمل کنم.
حس خوبی است. حس بچهگانهی عجیب و خوبیاست.
+ نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1385ساعت 22:47  توسط
|
