خودم را بکشم و تیریپ غمناک و افسرده بگیرم، بعد از له شدگی وحشتناک این روزهای سنگین، کافی است که وسط داغی و غبارگرفتهگی تیر، یکی آن بالاها دلش بسوزد و باران بفرستد. بعد مامان بیاید و در بالکن را باز کند و باد بیاید و سردم شود. کافیاست که همه چیز ساده شود. و دنیا بلبلستان شود. و دلم یک جوری شود... نقطه ضعفم شده این باران!
+ نوشته شده در شنبه 10 تیر1385ساعت 23:29  توسط
|