به زحمت میخواند: هوالله الذی لا اله الا هوالملک القدوس اسلم المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر... سبحن الذی عما یشرکون... غلطهایش را میگیرم. دوست دارد این اسمها را، میگوید مو به تن آدم راست میشود وقتی میخواند. اما هی غلط میخواند و من مجبورم که به خواست خودش، تک تک حرکتها را اصلاح کنم.
به موسی فکر میکنم و به شبان. یادم هست که یک بار گیر دادم به استاد معارف که چرا میگویید فقط نماز راه نزدیک شدن به اوست؟ مگر نه اینکه نباید هیچ آداب و ترتیبی جست؟
جواب داد که پیش دکتر و آرایشگاه و... میروی وقت میگیری. آن جور که او میگوید میروی. پیش خدا چرا انقدر زحمت دارد؟
پیش خدا؟ پیش خدا مگر رفتن دارد؟
دلم میخواهد بهش بگویم که بیخیال درست خواندن کلمات. همین که اسمش را میگویی مو به تنت راست میشود، یعنی همه چیز.
سؤالها را هم بیخیال باید شد گاهی. همین که بخوانی و دوست داشته باشی، بخوانی و دلت...
هوالله الخلق الباری المصور... له الاسماءالحسنی... یسبح له ما فی السموت و الارض... و هو العزیز الحکیم...*
*: آیات آخر سوره حشر
