تبليغاتX
ریحون بنفش - ای توبه ام شکسته...

ریحون بنفش

دلتنگی‌های یک ریحون بنفش با رگه‌های سبز (شاید هم برعکس)

  توی رمان "ژان کریستف" جایی هست که الیویه، بهترین دوست ژان دارد می‌میرد. صحنه‌ی مرگش خیلی زیباست. وقتی که از درگیری‌های یک شورش خیابانی زخم مهلکی برداشته و اگر اشتباه نکنم روی یکی از میزهای یک کافه‌ی متروک در حال مرگ است، بی آنکه ژان بداند. وقت مرگ، چیزی که الیویه می‌بیند، جایی‌ست میان باغ کودکی‌هایش، با طنین قطره‌های آبی که توی سطلی می‌چکد و آن دورها صدای خنده‌ی دختربچه‌ای، که من خواننده با درد بسیار می‌فهمم که آنتوانت است، خواهر الیویه که یکی دو سال پیش غریبانه مرده‌است. و تمام.

 گاهی با خودم فکر می‌کنم، لحظه‌ی مرگ، من چه خواهم دید. می‌دانم که اگر قرار به دیدن چیزی باشد، لحظه‌ی نابی خواهد بود که در این همه روزمرگی از نگاهم گریخته‌است. اما، امروز که روی تخت دراز کشیده‌بودم، پنجره باز بود و پرده‌ها با باد می‌رقصیدند؛ امروز که گرمای ملس عصر تابستان از راه رسیده‌بود و نسیم بازیگوش دل آدم را می‌بُرد، امروز که کلاغهای همیشگی آسمان را خط خطی می‌کردند، امروز که یکی می‌خواند "ای توبه‌ام شکسته... از تو کجا گریزم..." و من با دوستی حرف می‌زدم که یک دنیا دوستش دارم؛ با خودم گفتم کاش آن لحظه‌ای که قرارست ببینم، همین لحظه باشد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1384ساعت 19:10  توسط   |